** اطلاعات علمی **

اندکی درباره همه دانشمندان

سخنرانی ریچارد فاینمن در هنگام دریافت جایزه ی نوبل فایلی که پیش رو دارید متن سخنرانی «ریچارد فاینمن» فیزیکدان نامی معاصر است که در هنگام دریافت جایزه ی نوبل فیزیک در سال 1965 میلادی در میان جمعی از دانشمندان ایراد کرده است. فاینمن و همکارانش، «جولین شوینگر» از آمریکا و «سین ایتیروتومونگا» از ژاپن، به خاطر ایجاد اولین یگانگی موفقیت آمیزِ نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی موفق به دریافت این جایزه گشتند. این نظریه که «الکترودینامیک کوانتومی (QED)» نام دارد، برحسب معیارهای امروزی در عرصه ی کوچکی سهم داشت و تنها برهم کنش های فوتون و الکترون را مورد بررسی قرار می داد (نیروهای هسته ای قوی و ضعیف و به طریق اولی گرانی را شامل نمی شد). اما این اکتشاف که پس از سال ها ناامیدی به ثمر رسید، اولین پیشرفت اساسی در زمینه ی یگانگی نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی بود. فاینمن فیزیکدان شوخ طبعی بود و از شیرین کاری های او باز کردن در گاوصندوق ها بود که در این کار مهارت خارق العاده ای داشت! همچنین او به خاطر توانایی اش در انتقال مفاهیم پیچیده ی فیزیک به زبان ساده به دانشجویان مشهور است. وی در سخنرانی اش درباره ی این سؤال که «علم چیست؟» و حواشی آن صحبت می کند و سعی کرده است که ذات علم را توصیف کند. متن سخنرانی : خُب، به نظر شما علم چیست؟ عقل سلیم می گوید که شما معلم های علوم جواب این سؤال را خیلی خوب می دانید. اگر هم احیاناً جوابش را نمی دانید، در همه ی کتاب های راهنمای معلمِ کتاب های درسی درباره ی این مسئله به اندازه ی کافی بحث شده است. در این صورت، من چه می توانم بگویم؟ حالا که این طور است، دلم می خواهد برایتان تعریف کنم که چطور یاد گرفتم که علم چیست. چیزی را که برایتان تعریف می کنم ممکن است کمی بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعی که بچه بودم یاد گرفتم و از همان اول در خونم بود. شاید فکر کنید می خواهم بهتان یاد بدهم که چطور درس بدهید؛ من اصلا و ابدا چنین قصدی ندارم. فقط می خواهم با گفتن اینکه چطور آن را یاد گرفتم، به شما بگویم که علم چیست. راستش را بخواهید، یاد دادنش کار پدرم بود و به زمانی برمی گردد که مادرم من را حامله بود! البته این حرف ها را بعداً شنیدم، چون آن موقع از صحبت هایشان بی خبر بودم! پدرم می گفت : «این بچه اگر بزرگ شود یک دانشمند درست و حسابی می شود!» چطور این حرف درست از آب درآمد؟ او هیچ وقت به من نگفت که باید حتما یک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ یک تاجر بود، مدیر فروش در شرکتی که لباس های یک شکل تولید می کرد. ولی تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زیاد می خواند. موقعی که خیلی کوچک بودم و هنوز در صندلی بچه غذا می خوردم، بعد از شام پدرم با من بازی می کرد. او تعداد زیادی کاشی های ریزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روی هم می چیدم و این اجازه را داشتم که آخری را فشار بدهم تا ببینم چطوری همه چیز فرو می ریزد. خُب، تا اینجا اوضاع روبه راه بود. بعداً بازی ما پیشرفته تر شد. کاشی ها رنگارنگ بودند و این دفعه من باید یک کاشی سفید، دو کاشی آبی، یک کاشی سفید، دو کاشی آبی و همین طور تا آخر روی هم می چیدم. من دوست داشتم یک کاشی آبی بگذارم، اما نمی شد؛ حتماً باید دو تا می گذاشتم. حالا دیگر فکر کنم متوجه کلک پنهان این بازی شده اید : اول بچه را گرفتار بازی می کنید، بعد آرام آرام چیزهایی را که ارزش آموزشی دارند به او تزریق می کنید! خُب، مادرم زن حساسی بود و متوجه این کوشش های موذیانه شد و گفت : «مل! لطفاً بگذار اگر بچۀ بیچاره دلش می خواهد کاشی آبی بگذارد.» پدرم هم می گفت : «نه! دلم می خواهد متوجه طرح ها بشود. این پایین ترین سطح ریاضی است که می توانم بهش یاد بدهم.» اگر هدفم این بود که بهتان بگویم «ریاضی چیست؟»، تا حالا باید گرفته باشید : ریاضی پیدا کردن طرح هاست. آموزشِ او برایم خیلی مؤثر بود. اولین کسب موفقیت از این آموزش، موقعی بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چیزهایی را می بافتیم. به ما می گفتند کاغذهای رنگی را مثل نوارهای عمودی ببافیم و از بافتن آنها طرح هایی به دست بیاوریم. (الان دیگر از این کارها نمی کنند؛ می گویند برای بچه خیلی سخت است.) معلم مهد به قدری از کار من تعجب کرد که نامه ای به خانه فرستاد و اعلام کرد که این یک بچه ی استثنایی است، چون قبل از بافتن می تواند تجسم کند که طرحش چه شکلی می شود و بلد است طرح های پیچیده و شگفت انگیز درست کند! معلوم می شود که بازی کاشی برای من خیلی مؤثر بود. حالا می خواهم درباره ی تجربه های ریاضی ام در نوجوانی حرف بزنم. چیز دیگری که پدرم گفت و من نمی توانم آن را کامل و خوب توضیح بدهم، این بود که نسبت محیط به قطر همه ی دایره ها همیشه بدون توجه به اندازه ی آنها مساوی است. این نظر به عقیده ی من اصلاً بدیهی نبود، ولی این نسبت یک خصوصیت جالب داشت : یک عدد خیلی جالب و عجیب و غریب به نام پی. درباره ی این عدد معمایی وجود داشت که من در نوجوانی اصلاً نمی توانستم بفهمم. اما خیلی جالب بود و به همین خاطر همه جا دنبال پی بودم. بعدها زمانی که در مدرسه یاد گرفتم چطور می شود اعداد کسری را به اعشاری تبدیل کرد و چطور سه و یک هشتم برابر 3,125 می شود، یکی از دوستانم نوشت که این عدد مساوی پی است، یعنی نسبت محیط به قطر دایره. معلممان آن را به 3,1416 تصحیح کرد. این قصه ها را می گویم تا روی یک نکته تأکید کنم : برای من مهم نبود که خود عدد چه است، مهم این بود که درباره ی این عدد معما و شگفتی وجود داشت. بعداً وقتی در آزمایشگاه آزمایش می کردم -منظورم آزمایشگاه شخصی ام است که در آن برای خودم می پلکیدم و رادیو و وسایل مختلف درست می کردم- آرام آرام با استفاده از کتاب ها و دستورالعمل ها کشف کردم که در الکتریسیته فرمول ها و روابطی وجود دارند که جریان، مقاومت و... را به هم ربط می دهند. یک روز با نگاه کردن به کتاب فرمول ها، فرمولی برای بسامد یک مدار تشدیدی کشف کردم که به صورت خودالقایی عمل می کرد و C ظرفیت خازنِ آن بود. آن میان، سروکله ی پی هم پیدا شده بود. ولی دایره کجا بود؟ هان؟ دارید می خندید؟ ولی من آن موقع خیلی جدی بودم . پی یک چیزی بود که به دایره مربوط می شد و حالا آنجا از مدار الکتریکی سر درآورده بود. شماها که دارید می خندید اصلاً می دانید سر و کلۀ پی از کجا پیدا می شود؟! من عاشق این موضوع شده بودم. دنبال جواب آن می گشتم و همیشه هم به آن فکر می کردم. بعداً فهمیدم که پیچه ها به شکل دایره ساخته می شوند. شش ماه بعد یک کتاب پیدا کردم که خودالقاییِ پیچه های دایره ای و مربعی را داده بود و در پی همه ی فرمول ها وجود داشت. باز فکر کردم و فهمیدم که پی به پیچه های دایره ای مربوط نیست. حالا کمی بهتر آن را می فهمم، ولی ته دلم هنوز نمی دانم دایره کجاست و پی از کجا سر درآورده است. آن وقت ها که خیلی جوان بودم -یادم نمی آید چند سالم بود- واگنی داشتم که یک توپ در آن بود و من آن را می کشیدم. حین کشیدن، متوجه موضوعی شدم. پیش پدرم رفتم و به او گفتم : «وقتی واگن را می کشم توپ عقب می رود، ولی وقتی با واگن می دوم و می ایستم توپ جلو می رود. چرا؟ چه جوابی می دهی؟» گفت : «هیچ کس دلیل این را نمی داند، با اینکه این یک موضوع کلی است و همیشه هم اتفاق می افتد. هر چیزی که حرکت می کند می خواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چیز ساکنی هم دلش می خواهد وضعیت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کنی، می بینی که وقتی از حالت سکون شروع به حرکت می کنی توپ عقب نمی رود، بلکه یک کمی هم جلو می رود، ولی نه با سرعت واگن. به خاطر همین، قسمت عقب واگن به توپ می خورد. این اصل را اینرسی می گویند.» من دویدم تا قضیه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نمی رفت. پدر بین «آنچه می دانیم» و «اسمی که برایش می گذاریم» خیلی فرق قائل بود. دربارة اسم ها و واژه ها یک داستان دیگر برایتان تعریف می کنم. من با پدر روزهای آخر هفته برای گردش به جنگل می رفتیم و آنجا چیزهای خیلی زیادی درباره ی طبیعت یاد می گرفتیم. دوشنبه ها، با بچه ها توی مزرعه بازی می کردیم. یک بار پسری به من گفت : «آن پرنده را می بینی که روی چمن ها نشسته است؟ اسمش چیست؟» گفتم : «هیچ چیز از آن نمی دانم!» برگشت و گفت : «اسمش باسترک گلوقهوه ای است. پدرت به تو چیزی یاد نداده است؟» توی دلم به او خندیدم. پدر قبلاً به من یاد داده بود که اسم، هیچ چیز دربارة آن پرنده به من یاد نمی دهد. او به من یاد داده بود که : «آن پرنده را می بینی؟ اسمش باسترک گلوقهوه ای است. توی آلمان بهش هالتسِن فلوگل می گویند و در چین چونگ لینگ. ولی اگر تو همۀ اسم های آن پرنده را هم بدانی، هنوز چیز زیادی درباره ی آن پرنده نمی دانی. فقط می دانی که مردم آن را چه صدا می کنند. ولی باسترک آواز می خواند و به جوجه هایش یاد می دهد که چطوری پرواز کنند و در تابستان کیلومترها پرواز می کند و هیچ کس هم نمی داند که از کجا راهش را پیدا می کند.» و خیلی چیزهای مشابه این. تفاوتی اساسی وجود دارد بین اسم یک چیز و آن چیزی که واقعاً وجود دارد. حالا که بحث به اینجا رسید، دلم می خواهد چند کلمه درباره ی واژه ها و تعاریف برایتان بگویم. بنابراین، بحث را به طور موقت قطع می کنم. یاد گرفتن واژه ها خیلی لازم است، اما این کار علم نیست. البته منظور من این نیست که چون علم نیست نباید آن را یاد بدهیم. ما درباره ی این که چه چیزی را باید یاد بدهیم حرف نمی زنیم؛ درباره ی این بحث می کنیم که علم چیست. این که بلد باشیم چطور سانتی گراد را به فارنهایت تبدیل کنیم علم نیست. البته دانستنش خیلی لازم است، ولی دقیقا علم نیست. برای صحبت کردن با همدیگر باید واژه داشته باشیم، کلمه بلد باشیم و درست هم همین است. ولی خوب است بدانیم که فرق «استفاده از واژه» و «علم» دقیقا چیست. در این صورت، می فهمیم که چه وقت ابزار علم مثل واژه ها و کلمه ها را تدریس می کنیم و چه وقت خود علم را یاد می دهیم. برای آموزش من، پدرم با مفهوم انرژی ور می رفت و کلمه را پس از این که ایده ای دربارة آن به دست می آوردم به کار می برد. کاری را که می کرد خوب یادم هست. یک روز به من گفت : «سگ عروسکی حرکت می کند، چون خورشید می تابد.» من جواب دادم : «نه خیر هم! حرکت آن چه ربطی به تابیدن خورشید دارد؟ سگ برای این حرکت می کند که من کوکش کرده ام.» پدر گفت : « ... و واسه ی چی، دوست من، می توانی فنرش را کوک کنی؟» گفتم : «چون غذا می خورم.» پرسید : «چی می خوری دوست من؟» جواب دادم : «گیاهان را.» دوباره پرسید : « ... و گیاهان چطوری رشد می کنند؟» گفتم : گیاهان رشد می کنند چون خورشید می تابد.» و همین طور سگ. درباره ی بنزین چه؟ انرژی ذخیره شده ی خورشید که گیاهان آن را گرفته اند و در زمین ذخیره شده است. همه ی مثال های دیگر هم به خورشید ختم می شود. همه ی چیزهایی که حرکت می کنند، حرکتشان به خاطر تابیدن خورشید است. همین طور ارتباط یک منبع انرژی با منبع دیگر روشن می شود و دانش آموز دقیقا می تواند آن را تکذیب کند : «فکر نکنم به خاطر تابیدن خورشید باشد.» و به این ترتیب بحث شروع می شود. این هم یک مثال از فرق بین تعریف ها-که البته لازم هستند و علم است. در پیاده روی هایی که در جنگل با هم داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. درباره ی پرندگان، مثالی را پیش از این طرح کردم، ولی باز یک مثال از پرنده های جنگل می آورم. پدرم به جای نام بردنِ آن ها می گفت : «نگاه کن! می بینی که پرنده ها خیلی به پرهایشان نوک می زنند. فکر می کنی برای چی به پرهایشان نوک می زنند؟» حدس زدم که پرهایشان ژولیده شده اند و پرنده می خواهد با این کار آن ها را مرتب کند. گفت : «خب، فکر می کنی پرها کِی نامرتب می شوند؟ یا چطوری ژولیده می شوند؟» گفتم : «قبل از این که پرواز کنند و این طرف و آن طرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولی وقتی پرواز می کنند پرها به هم می ریزند و ژولی پولی می شوند.» گفت : «پس حدس می زنی وقتی پرنده از پرواز برگشته است باید بیشتر به پرهایش نوک بزند تا موقعی که فقط مدتی برای خودش این طرف و آن طرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خبُ بگذار ببینیم.» یک مدت نگاه کردیم و پرنده ها را پاییدیم. معلوم شد که پرنده ها، خواه روی زمین راه بروند یا از پرواز برگشته باشند، یک اندازه نوک می زنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به این علت به پرهایش نوک می زند که شپش دارد. پوسته ی کوچکی از ریشۀ پرِ پرنده خارج می شود که خوراکی است و شپش آن را می خورد. از بین پاهای شپش مومی خارج می شود که غذای کرم های کوچکی است که آنجا زندگی می کنند. این غذا برای کرم خیلی زیاد است و نمی تواند آن را خوب هضم کند. بنابراین، از بدنش مایعی بیرون می آید که شکر زیادی دارد و موجود خیلی کوچولویی از آن شکر تغذیه می کند و... . چیزی که گفتم درست نیست، ولی روح مطلب درست است. در این مورد، من اولین چیزی که درباره ی انگل ها یاد گرفتم این بود که یکی از آنها روی یکی دیگر زندگی می کند. دوم این که هر جایی در دنیا منبعی از چیزی وجود دارد که قابل خوردن است و می تواند باعث ادامه ی زندگی شود. یعنی موجود زنده ای پیدا می شود که از آن استفاده کند و هر چیز کوچکی که باقی می ماند یک موجود دیگر آن را می خورد. نتیجه ی این مشاهده، حتی اگر به نتیجه گیری درست و حسابی هم نرسد، گنجینه ای از طلاست! باور کنید که نتیجه ی بسیار جالبی است. فکر کنم خیلی مهم است -دست کم از نظر من- که اگر می خواهید به مردم دیدن و آزمایش کردن را یاد بدهید، به آن ها نشان بدهید که از این کارها چیز قابل توجهی بیرون می آید. آن موقع بود که یاد گرفتم علم چیست. علم حوصله بود؛ علم شکیبایی بود. اگر نگاه می کردید و مواظب بودید، توجه می کردید و حواستان جمع بود، چیز خوبی گیرتان می آمد، اگرچه نه همیشه. در جنگل چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. ما به جنگل می رفتیم، چیزهای زیادی می دیدیم و درباره ی آن ها با هم حرف می زدیم. راجع به گیاهان، مبارزه ی آن ها برای نور، اینکه چگونه تلاش می کنند تا ارتفاع بیشتری بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بیش از 10 تا 12 متر را حل کنند، گیاهان کوچکی که دنبال نور کمی بودند و این که نور چطور از آن بالا به لای برگ ها نفود می کرد... . یک روز بعد از دیدن همه ی این ها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت : «در تمام مدتی که به جنگل نگاه می کردیم، فقط نصف آن چیزی را که اتفاق می افتاد می دیدیم. دقیقا نصف!» گفتم : «منظورت چیست؟» گفت : «ما فقط می دیدیم که چیزها چگونه رشد می کنند. ولی برای هر رشد باید به همان اندازه مرگ و فروپاشی هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد همیشه مصرف می شوند. درخت های خشک شده با تمام موادی که از هوا، زمین و جاهای دیگر گرفته اند، آنجا افتاده اند. اگر این مواد به هوا یا زمین برنگردند هیچ چیز جدید دیگری به وجود نمی آید، چون مواد لازم وجود ندارند. به همین علت، باید به همان اندازه، فروپاشی هم وجود داشته باشد.» از آن به بعد ما در گردش هایمان در جنگل کُنده های پوسیده را می شکستیم و موجودات ریز و قارچ های بامزه ای را می دیدیم که رشد می کردند. او نمی توانست باکتری ها را به من نشان بدهد، ولی اثر نرم کننده ی آن ها را به من نشان می داد. می دیدیم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به یکدیگر تبدیل می کند. چیزهای خیلی زیادی وجود داشت. وصف چیزها به روش های عجیب و غریب. شاید هم فکر کنید که سرانجام چیزی عاید پدرم شد. من به MIT رفتم و بعد به پرینستون. به خانه که برگشتم، پدرم گفت : « همیشه دلم می خواست چیزی را بدانم که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم. خبُ پسر جان! حالا که علوم را بهت یاد داده اند، می خواهم آن را برایم روشن کنی.» گفتم : «بله» گفت : « تا آنجایی که می فهمم، می گویند نور وقتی از اتم گسیل می شود که اتم از یک حالت به حالت دیگر می رود؛ از حالت برانگیخته به حالتی با انرژی کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت : «و نور نوعی ذره است: فوتون. فکر می کنم به آن فوتون می گویند» گفتم : «بله» ادامه داد : «پس اگر فوتون موقعی که اتم از حالت برانگیخته به حالت پایین تر می رود از آن بیرون بیاید، باید در حالت برانگیخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم : «خُب، نه!» گفت : «خُب، پس چطوری توجیه می کنی که فوتون می تواند از اتم بیرون بیاید بدون اینکه در حالت برانگیخته در آن باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم : «متأسفم، نمی دانم و نمی توانم توجیهش کنم.» بعد از آن همه سال که سعی کرده بود چیزی را به من یاد بدهد، از این که به نتیجه ای چنین ضعیف رسیده بود خیلی ناامید شد. داشتن گنجینه ای از انبوه معلومات که بتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود چیز جالبی است. اما یک آفت بزرگ دارد : امکانش هست که ایده هایی که منتقل می شوند زیاد برای نسل بعدی مفید نباشند. هر نسلی ایده هایی دارد، اما این ایده ها لزوماً مفید و سودمند نیستند. زمانی می رسد که ایده هایی که به آرامی روی هم تل انبار شده اند، فقط یک مشت چیزهای عملی و مفید نباشند؛ انبوهی از تعصبات و باورهای عجیب و غریب هم در آنها وجود داشته باشند. بعد از آن، راهی برای دوری از این آفت کشف شد و آن راه، تردید در مورد چیزی است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جریان از این قرار است که هر کس به جای اطمینان به تجربیات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و این است آنچه «علم» نامیده می شود؛ نتیجه ی اکتشافی که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربه ی مستقیم را دارد، و نه اطمینان به تجربه ی نسل گذشته. من آن را این گونه می بینم و این بهترین تعریفی است که می دانم. قشنگی ها و شگفتی های این دنیا با توجه به تجربه های جدید کشف می شوند. اِعجاب از چیزهایی که برایتان گفتم : اینکه چیزها حرکت می کنند چون خورشید می تابد. (البته همه چیز به خاطر تابیدن خورشید حرکت نمی کند؛ زمین مستقل از تابیدن خورشید می چرخد و واکنش های هسته ای می توانند بدون توجه به خورشید انرژی تولید کنند و احتمالا آتشفشان ها را چیزی جز تابیدن خورشید به تلاطم و خروش درمی آورد.)دنیا پس از آموزش علوم متفاوت تر به نظر می رسد. مثلاً درخت ها از هوا ساخته شده اند. وقتی می سوزند به هوا برمی گردند. در گرمای شعله، گرمای خورشید آزاد می شود. این گرما در تبدیل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکی باقی می ماند که به خاطر هوا نیست، بلکه از زمین به آن اضافه شده بود. همه ی این چیزها قشنگند و علم به طور اعجازآمیزی سرشار از همه ی این هاست. آن ها الهام برانگیزند و می شود آنها را به دیگران هم بخشید. ما خیلی مطالعه می کنیم و در طی آن مشاهداتی انجام می دهیم، فهرست هایی فراهم می آوریم، آمارهایی می گیریم و خیلی کارهای دیگر. اما علم واقعی از این راه به دست نمی آید و معلومات حقیقی از این کارها بیرون نمی زند. اینها فقط قالب تقلیدی علم هستند. مثل فرودگاه های جزایر دریای جنوب با برج های رادیویی و چیزهای دیگری که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزیره آمدن هواپیماهای بزرگ را انتظار می کشیدند. آنها حتی هواپیمایی چوبی به شکل هواپیماهایی که در فرودگاه های خارجی دیده بودند ساخته بودند. اما هواپیمای چوبی آنها پرواز نمی کرد! شما معلم هایی که در پایین هرم به بچه ها درس می دهید، شاید بتوانید بعضی وقت ها درباره ی متخصصان شک کنید. از علم یاد بگیرید که باید به متخصصان شک کنید. در واقع، می توانم علم را جور دیگری هم تعریف کنم : علم اعتقاد به ناآگاهی متخصصان است. وقتی یک نفر می گوید «علم این و آن را یاد می دهد.» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چیزی یاد نمی دهد، تجربه است که به ما یاد می دهد. اگر به شما بگویند «علم این و آن را نشان داده است.» می توانید بپرسید که «علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهمیده اند؟ چطور؟ چه؟ کجا؟» نباید بگوییم «علم نشان داده است.»، باید بگوییم «تجربه این را نشان داده است.» و شما به اندازه ی هر کس دیگر حق دارید که وقتی چیزی درباره ی تجربه ای می شنوید، حوصله داشته باشید و به تمام دلایل گوش فرا دهید و قضاوت کنید که آیا نتیجه گیری درست انجام شده است یا نه. در زمینه هایی که آن قدر پیچیده اند که علم واقعی نمی تواند کار خاصی بکند، باید به نوعی حکمت قدیمی، نوعی درستکار بودن تکیه کنیم. می خواهم این فکر را در معلم ها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سلیم و هوش طبیعی امیدوار باشند. پس ... ادامه بدهید. متشکرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

فردوسی

همایش بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی به مناسب 25 ام اردیبهشت ماه روز ملی بزرگداشت حکیم فردوسی، کانون ستارگان علم و ادب ایران زمین مراسم بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی را در فرهنگسرای ملل برگزار کرد. علی اکبر دهخدا حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی، بزرگ ترین حماسه سرای تاریخ ایران و یکی از برجسته ترین شاعران جهان شمرده می شود. در تذکره ها و تواریخی که تا اواخر قرن سیزدهم هجری تالیف شده است مطالب قابل توجهی که ما را از نظر تحقیق در زندگانی وی قانع سازد بسیار کم است. ناچار بیشتر باید به نوشته های دانشمندان قرن اخیر توجه کرد که با دقت در متن شاهنامه برای نظریات خود دلایل موثری آورده اند. شاهنامه نبود، زبان فارسی از بین می رفت به اعتقاد جلال خالقی مطلق، ادبیات جهانی فردوسی را به عنوان یک حماسه سرای بزرگ می شناسد. این شاهنامه پژوه ایرانی مقیم آلمان که چندی پیش نیز به ایران سفر کرده بود، در گفت وگو با خبرنگار بخش ادبی خبرگزاری دانشجویان ایران، درباره ی توجه به فردوسی، فردوسی و دیگر شاعران ایرانی، جایگاه این حماسه سرای ایرانی در ایران و دنیا و نیز برخی موضوع های دیگر سخن گفت. نظامی با آن عظمت فراموش شده است خالقی مطلق درباره ی این که چقدر به فردوسی توجه شده است، گفت : موضوع بی توجهی به شاعران در چارچوب یک عادت ایرانی است؛ به این صورت که هر چند وقت یک بار در ایران به یک شاعر علاقه مندی نشان می دهند. به ویژه این مساله درباره ی پنج شاعر بزرگ مثل فردوسی، نظامی، مولوی، سعدی و حافظ بیشتر رخ داده است و توجه به این شاعران کم و زیاد می شود. در حال حاضر به مولوی بیشتر توجه می شود؛ تا به سعدی، و اصلا نظامی شاعری با این عظمت، فراموش شده است. به گفته ی وی، اتفاقا به فردوسی و شاهنامه تقریبا همیشه نسبت به سایر بزرگان توجه شده است، منتها در چند سال پیش به خاطر برخی گرفتاری ها، اصولا به هیچ شاعری توجه نمی شد. اما باز در این میان، فردوسی، به خاطر مقامی که اثرش از جنبه های گوناگون دارد و بسیار گسترده است، هیچگاه فراموش شدنی نیست. حتی اگر مردم ایران او را فراموش کنند؛ یک شاعر جهانی است و از یاد نمی رود. مثل این است که بگوییم انگلیسی ها شکسپیر را فراموش کنند. به فردوسی مدیونیم خالقی مطلق درباره ی رابطه ی فردوسی و مقوله ی هویت ملی ایرانیان و نگاه دنیا در این باره توضیح داد : �فردوسی از جهت اینکه ارزش های ملی را به ما گوش زد می کند، شاخص است. البته درست است که ما او را با هویت ملی ارتباط می دهیم، اما ارزش او فقط ملیت ایرانی نیست؛ بلکه توجه به او در ادبیات دنیا به خاطر ارزش ادبی شاهنامه هم هست. شاهنامه برای ما به لحاظ هویت ملی ارزش بزرگی دارد؛ چون زنده کننده ی زبان فارسی است و این حدس همیشه بوده و هست که اگر شاهنامه نبود، زبان فارسی از بین می رفت. از سویی، فردوسی بین ایران پیش از اسلام و ایران پس از اسلام همانند یک حلقه ی میانی و وصل کننده می ماند و ما تمامیت فرهنگی و تمامیت ملی خود را مدیون او هستیم.� اعتقادات دینی فردوسی چشم گیر است خالقی مطلق سپس ادامه داد : �در مسلمان بودن فردوسی و در این که او یک شیعه مذهب بوده است، شکی نیست. منتها فردوسی تعصب دینی ندارد و برای همه ی مذهب های بزرگ احترام قایل است و در او احساسات ضد ادیان وجود ندارد. در مذهب خودش در چارچوب دیانت اسلامی به نوعی متعصب است. اعتقاد دینی اش چشمگیر است. فردوسی شدیدا موحد و یکتاپرست است؛ همان گونه که اغلب شاعران بزرگ ما این گونه بوده اند؛ اما تاکیدی که در قلم فردوسی در شاهنامه به این موضوع هست، ویژه است.� فردوسی و میهن جهانی؛ مولانا و جهان میهنی جلال خالقی مطلق درباره ی جایگاه فردوسی با توجه به شاخص بودنش برای هویت ملی ایرانی، در مقایسه با شاعران دیگری از جمله مولوی و خیام از نظر موقعیت اندیشه ای و ادبی در دنیا، توضیح داد : �همه ی بزرگان فرهنگ ما به نوعی با هویت ملی مان در ارتباط اند، چون نام ایران را در جهان زنده می کنند. اما فردوسی بر مقوله ی ملیت تاکید دارد؛ در حالی که مثلا مولوی بر عرفان و تصوف تاکید دارد. عرفان مولوی یک جهان میهنی را تبلیغ می کند و حماسه ی فردوسی، میهن جهانی را، و این اصل، تفاوت بزرگی بین این دو نامدار ایرانی است. خیام در برخی رباعیاتش بسیار ملی و ایرانی است. او هم تحت تاثیر خواندن شاهنامه بوده و از دست رفتن شکوه گذشته ی ایرانی را شکوه می کند و از این استفاده ی فلسفی دارد. اما در فردوسی بینش های ملی است که در خیام جنبه ی فلسفی دارد و بر بعد ملی ارجح می شود. به نوعی مثل مولوی جهان میهن است و اعتقادات فلسفی را طرح می کند.� این سخنرانی های توخالی! این مصحح شاهنامه در ادامه اظهار داشت : �هنوز خیلی فضا از فردوسی و شاهنامه اش هست که رویش کار کنیم؛ اما به شرط این که واقعا کار کنیم. چیزی که به فردوسی زیان می رساند، این است که درباره اش سخنرانی های توخالی و همایش هایی از این شهر به آن شهر و حرف های بی سر و ته فکر نکرده بزنیم، که البته به هر شاعری ضرر می زند و این روزها از این همایش ها در ایران بسیار برگزار می شود. این همایش ها در درازمدت به این شاعران زیان می رساند و آن ها را خیلی همگانی به معنای منفی نشان می دهد.� چرا از شاهنامه فیلم نمی سازیم؟ خالقی مطلق در بخش دیگری از سخنانش درباره ی معرفی بیشتر و تاثیرگذارتر از شاهنامه خاطرنشان کرد : �برای معرفی شاهنامه و فردوسی به مردم بهتر از اینکه این قدر حرف بزنیم، انجام کار هنری است. باید از شاهنامه فیلم ساخت. کارگردانان و نقاشان ما این توجه را انجام دهند و از هنرهای رایج امروز جهان برای معرفی شاهنامه استفاده کنند. چون داستان های شاهنامه چندسویه هستند، و مثل برخی قالب های شعری تک بعدی نیستند، می توان آن ها را با انواع هنرها تلفیق و معرفی کرد.� او در ادامه متذکر شد : �بسیار زیاد باید روی شخصیت ها و داستان های شاهنامه کار کنیم. این ها بیشتر شاهنامه را بین مردم رواج می دهند و به پیشرفت هنر هم کمک می کنند. خیلی از آثار ما این ویژگی را دارند که روی آن ها کار هنری انجام دهیم؛ مثلا روی �کلیله و دمنه�.� چه کسی افتخارش این است که افراسیاب شده باشد؟ خالقی مطلق گفت : �این بی توجهی عموم مردم به شاهنامه به همان دلیل عادت برمی گردد. خواندن متن شاهنامه برای آن ها کار آسانی نیست و مردم بیشتر به رمان خواندن علاقه پیدا کرده اند؛ در حالی که شاهنامه خود رمانی بزرگ از زندگی بشری است. به همین دلیل است که می گویم باید از هنرهای دیگر برای معرفی شاهنامه استفاده کرد. انگلیسی ها شکسپیر را نمی خوانند، اما خوب می شناسندش، چون فیلم های زیادی بر اساس آثارش ساخته شده و حتی بازیگران ستاره شان افتخارشان این است که سال ها نقش �هملت� را بازی کرده اند. اما چه کسی در ایران هست که افتخارش این باشد که در نقش �افراسیاب� ظاهر شده باشد ؟ چنین نقشی را گوته هم در آلمان دارد. این کنگره ها نه به درد عموم مردم می خورند و نه به درد اهل تحقیق و به کلی این همه خرج و هزینه ها، بی ارزش است. این هزینه ها چرا نباید صرف ساخت فیلم، تابلوهای نقاشی یا تئاتر و موسیقی شود، و چرا اهل سینما از این اثر بزرگ فیلم نمی سازند ؟ ترجمه های آلمانی از شاهنامه خالقی مطلق همچنین درباره ی مواردی که در کلیه ی تصحیح های صورت گرفته از شاهنامه تاکنون مغفول مانده اند، گفت : �چون خودم هم شاهنامه را تصحیح کرده ام، درباره ی تصحیح دیگران داوری نمی کنم.� او سپس درباره ی ترجمه هایی که از شاهنامه ارایه شده است، توضیح داد : �شاهنامه این شانس را برای معرفی دارد؛ چون ترجمه اش نسبت به مثلا ترجمه ی غزلی از حافظ بسیار آسان تر است. شاهنامه متنی روایی است و داستانی را شرح می دهد. از قرن 19 و حتی پیش از آن تکه هایی از شاهنامه از روی نسخه های خطی و کهن در اروپا ترجمه شد. در آلمان نیز ترجمه ی �فریدریش روکرت� که نیمه ی نخستین شاهنامه را ترجمه کرده، بسیار استادانه است و از شاهنامه ی چاپ کلکته بهره گرفته است. �شاک� - دیگر مترجم آلمانی - هم ترجمه ی خوبی ارایه کرده است. زمانی هم که استاد دانشگاه هامبورگ بودم، یکی از دانشجویانم داستان های �رستم و اسفندیار� را ترجمه کرد.� یک حماسه سرای جهانی خالقی مطلق در ادامه متذکر شد : �ادبیات جهانی فردوسی را به عنوان یک حماسه سرا می شناسد. در بخش حماسه سراها، او در کنار هومر، یکی از دو حماسه سرای بزرگ جهان محسوب می شود. پر بیراه نیست که داستان های شاهنامه به صورت مستقل در کتاب هایی با حجم کمتر چاپ شوند. اما دو نکته باید رعایت شوند؛ یکی اینکه فکر نکنیم چون عموم مردم آن ها را می خوانند، پس هر چه به دست مان آمد، چاپ کنیم؛ بلکه متن باید علمی و مدقق باشد و دیگر به توضیح در زیرنویس ها نیاز است، که باید انجام شود. در این صورت آثاری که از شاهنامه به شکل کتاب های کوچک تر به چاپ می رسند، نافع هستند.� منبع:ایسنا نقل از آریا بوم سنجشی کوتاه میان همر و فردوسی شاعر آلمانی و مترجم شاهنامه ی �فریدریش روکرت� یک جا در مقایسه ی همر و فردوسی می پرسد : �اصلا تفاوت میان فردوسی و همر در چیست ؟� و سپس خود پاسخ می دهد : �تنها همین که فردوسی کمی کمتر از هُمر جسم دارد، ولی خیلی بیشتر از او روح�[1]. منظور روکرت از �جسم� توصیف های رزمی است و از �روح� معنویات و احساسات نازک و لطیف. خاورشناس مشهور آلمانی �تئودور نولدکه� در رد نظر روکرت که به گمان نولدکه �در مهر به خاورزمین افراط کرده است�، می نویسد : �فردوسی از همر نه کمی کمتر، بلکه بسیار کمتر جسم دارد.� سپس نولدکه برای اثبات نظر خود مثال می آورد که اشخاص شاهنامه نه تنها �خون می گریند�، بلکه رخسار آنها نیز از آن سرخ می شود و حتی جوی خون روان می گردد. نولدکه سپس می افزاید : �همچنین اینکه فردوسی به گفته ی روکرت بیشتر از همر روح دارد درست نیست� و سپس برای رد نظر روکرت سه مثال از اُدیسه می زند که به گمان او مانند آنها در شاهنامه یافت نمی شود. سه مثال او عبارتند از : 1. توصیف احساس عمیق میهن دوستی در این جمله از زبان اُدیسویس: �اُدیسویس آرزومند است که تنها دودی را که از تپه های زادگاهش برمی خیزد ببیند و سپس بمیرد.� 2. توصیف مهر پهلوان به مادر هنگام روبرو شدن اُدیسویس با مادرش. 3. توصیف صحنه ی تاثیرانگیزی که سگ پیر و وفادار اُدیسویس (پس از ده سال دوری از صاحبش) با دیدن او به سوی او می شتابد و همان دم جان می سپارد.[2] پیش از آنکه ما برای یافتن نمونه های مشابهی در شاهنامه جستجو کنیم به چند نکته اشاره می کنیم : نخست اینکه شگفت است که نولدکه با همه ی آشنایی اش با شعر فارسی به اهمیت صنعت مبالغه و چگونگی آن چه در شعر فارسی عموما و چه در حماسه و شاهنامه به ویژه، توجه نکرده است و گذشته از این، پسند غربی را مِلاک اعتبار پسندهای ادبی در جهان گرفته است. دوم اینکه، با وجود آشنایی عمیق او با شاهنامه توجه نکرده است که تفاوت اساسی شاهنامه با حماسه های دیگر در اینست که در شاهنامه اهمیت اصلی داستان ها در گفتگوها و بیان درگیری های عقیدتی است و کمتر به سر و کول یکدیگر کوفتن و با اینحال در شاهنامه توصیف نبردها هرچند کوتاه، ولی بسیار پیکرمند و جانداراند. سوم اینکه، نولدکه هر سه مثال خود را از کتاب اُدیسه گرفته است، در حالیکه وقتی روکرت می گوید همر بیشتر از فردوسی �جسم� دارد، نظر او متوجه ایلیاد است. از همان زمان باستان کسانی بوده اند که ایلیاد را از همر نمی دانستند، ولی امروزه بیشتر پژوهندگان این اثر را از همر می دانند و تنها در اصالت چندتایی از سرودهای آن شک دارند. در مقابل امروز کمتر کسی اُدیسه را سروده ی همر می داند. بدین ترتیب نولدکه هر سه مثال خود را از اثری گرفته است که به احتمال نزدیک به یقین اصلا از همر نیست. چهارم اینکه، برای سنجش دو اثر با یکدیگر، نمی توان تنها چند نکته ی جالب از یکی از آنها را برگرفت و سپس در اثر دیگر جستجو کرد که آیا مانند آنها را دارد یا نه، چون ممکن است در اثر دیگر نیز توصیف لحظه های جالبی باشد که مانند آنها را در دیگری نتوان یافت، چنانکه برای مثال در شاهنامه، توصیف لحظاتی مانند حالت سهراب در دم مرگ و سخنان او با پدر [3]، خشم آسمان هنگام ریختن خون سیاوش بر زمین [4]، رفتار رستم با شغاد پیش از مرگ [5]، کار باربد پس از خواندن سرودِ وداع خود در پای زندان پرویز [6] و چندین نمونه ی دیگر را نمی توان در ایلیاد و ادیسه یافت. برای سنجش دو اثر با یکدیگر، باید به همه ی جنبه های مثبت و منفی هر دو اثر نگریست که در اینجا از حوصله ی این گفتار بیرون است. من در اینجا تنها به یک نکته ی کلی توجه می دهم و آن اینکه در ایلیاد همه ی فرهنگ و معنویت در شهر ترویا، یعنی در میان دشمن است و یونانیان قومی هستند بیشتر جنگجو که به فرهنگ شهرنشینی دست نیافته و هنوز در چادر زندگی می کنند. درحالیکه در شاهنامه قوم با فرهنگ و شهرنشین ایرانیان اند و قوم چادرنشین و مهاجم دشمنان آنها. به سخن دیگر، در شاهنامه موضوع اصلی دفاع از نیکی و آیین و آبادانی است در برابر بدی و توحش و ویرانگری. سراسر شاهنامه و سراسر پند و اندرزهای خود سراینده، در تبلیغ راه نخستین و نهی از روش دیگر است. درحالیکه ایلیاد سرود پیروزی های افتخارآمیز قومی است که از فرهنگ و معنویت کمتری برخوردارند. درست سازگار با این بینش، اخلاق بزرگ ترین پهلوان داستان یعنی آشیل است. آشیل یکسره گرفتار دیو خشم است و نمی تواند یک لحظه بر خشم خود چیره گردد. یک نمونه از این بروز خشم رفتار ننگین آشیل با هکتور و نعش اوست. از این رو آشیل در ادبیات یونان و روم و اروپای قرون وسطی نماد خشم بشمار می رفت. لیکن در شاهنامه، کیکاوس و توس به سبب همان خشم اندکی که از خود نشان می دهند و هر بار پشیمان هم می شوند و از آنها هیچگاه رفتاری مانند رفتار آشیل سر نمی زند، ولی باز مورد نفرت پهلوانان اند. خشم آشیل در ایلیاد دارای آنچنان اهمیتی است که کتاب با موضوع آن آغاز می گردد : �ای الهه، سرود خشم آشیل را بخوان !� در مقابل شاهنامه چنین آغاز می گردد : �به نام خداوند جان و خرد� و چنین به پایان می رسید : �به نام جهانداورِ کردگار�. همین اشارات اندک باید چنانکه روکرت گفته است تفاوت بزرگی را که از نگاه معنویت میان شاهنامه و ایلیاد به سود فردوسی هست نشان داده باشد و در اینجا در واقع این روکرت نیست که �در مهر به خاورزمین افراط کرده است�، بلکه نولدکه است که در داوری خود به سبب مهر به یونان از راه انصاف بیرون رفته است. با اینحال ببینیم که آیا همانند سه مثالی را که نولدکه از اُدیسه آورده است در شاهنامه می توان یافت یا نه : کسانی که با شاهنامه آشنا هستند، بارها به مهر بزرگ پهلوانان به مادر خود پی برده اند، از جمله پیام ِوداع رستم برای مادر پیش از نبرد نهایی با سهراب [7] و یا پیام ِ وداع اسفندیار برای مادر در دم مرگ [8]. همانگونه که در بالا یاد شد، لزومی ندارد که هر صحنه ی موثری که در ایلیاد و ادیسه هست عینا مانند آن و در همان موضوع در شاهنامه نیز بیاید. موضوع دیدار اُدیسویس با مادرش در اُدیسه در سفر اُدیسویس به جهان مردگان روی می دهد، یعنی گفتگویی است میان اُدیسویس با روان مادرش. چنین صحنه ای اصلا با بینش شاهنامه سازگار نیست. در عوض در شاهنامه نیز روایت مستقلی از مهر مادر هست که گویا از نظر نولدکه پنهان مانده است و آن روایت �گـَوْ و طَلخند� است. فشرده ی داستان اینست که زنی از پادشاهی به نام �جمهور� دارای پسری می گردد به نام �گـَو�. پس از مرگ پادشاه زن او از برادر پادشاه پیشین به نام �مای� که اکنون به جای برادر بر تخت پادشاهی نشسته است دارای پسری می گردد به نام �طلخند�. پس از مرگ این پادشاه، چون گو هفت ساله و طلخند دو ساله اند، از این رو تا برآمدن آنها مادر به نیابت آنها پادشاهی می کند. ولی هنگامیکه این دو برادر به سال بلوغ می رسند بر سر تاج و تخت میان آنها اختلاف می افتد و هر یک به دلیلی پادشاهی را حق خود می داند. مادر آنها به سبب مهری که به هر دو فرزند دارد، نمی تواند در این اختلاف به سود یکی و زیان دیگری داوری کند و در نتیجه کشور دارای دو پادشاه می گردد و مردم گروهی پیرو گو و گروهی پیرو طلخند می شوند و چیزی نمی گذرد که میان آنها کار به جنگ می کشد و طلخند کشته می شود. پس از مرگ طلخند با آنکه برادر او گو بی گناه بوده و طلخند بیشتر به سبب خیره سری خود سر را بر باد باده است، ولی باز مادر نمی تواند مرگ او را تحمل کند و گو را مسبب مرگ برادر می داند. گو برای اثبات بی گناهی خود دستور می دهد که همه ی جریان جنگ را بر صفحه ی شطرنج و پیش مادر او نهند. از آن پس مادر شب و روز بر پای آن صفحه ی شطرنج می نشیند و بر آن چشم می دوزد و اشک می ریزد تا سرانجام جان می سپارد : همی کرد مادر به بازی نگاه پر از خون دل از بهر طلخندشاه نشسته شب و روز پر درد و خشم به بازی طلخند داده دو چشم همه کام و رایش به شطرنج بود ز طلخند جانش پر از رنج بود همیشه همی ریخت خونین سرشک بدان درد، شطرنج بودش بزشک بدین گونه بُد ناچران و چمان چُنین تا برآمد بروبر زمان [9] بی شک در اُدیسه توصیف وفاداری سگ اُدیسویس پراحساس و دلهره انگیز است. ولی در شاهنامه نیز توصیف وفاداری رخش نسبت به رستم دست کمی از آن ندارد. چنانکه می دانید در خان سوم که رستم ندانسته در منزل اژدها خفته است، هنگامیکه نیم شب اژدها از دشت به خانه ی خود باز می گردد و رستم را خفته و رخش را در حال چریدن می بیند، نخست قصد کشتن رخش می کند تا سپس نوبت به رستم رسد. رخش با دیدن اژدها به بالین رستم می شتابد و او را از خواب بیدار می کند، ولی اژدها با بیدار شدن رستم خود را ناپدید می سازد. پس از آنکه این کار یک بار دیگر نیز تکرار می گردد، رستم رخش را تهدید می کند که اگر بار دیگر او را بیهوده از خواب بیدار کند، گردن او را به شمشیر خواهد سپرد. بار سوم که اژدها آشکار می گردد، رخش نخست از ترس واکـُنش رستم جرات بیدار کردن او را ندارد و ناچار برای آنکه طعمه ی اژدها نیز نگردد سر به گریز می نهد. ولی سرانجام با آنکه پیش خود حد می زند [10] که با بیدار شدن رستم، اژدها این بار نیز ناپدید خواهد شد و رستم از خشم سر او را خواهد برید، باز از فرط وفاداری نسبت به صاحبش رضا نمی دهد که رستم را به کام اژدها دهد : سیُم ره به خواب اندرآمد سرش ز بَرگـُستَوان کرده زیر و برش بـغـرّیــد آن اژدهای دژم همی آتش افروخت گفتی به دَم چراگاه بگذاشت رخش روان نــیـارست رفـتـن برِ پـهـلوان دلش زان شِگفتی به دو نیم بود کش از رستم و اَژدها بیم بود هم از بهر رستم دلش نارمید چو باد دمان پیش رستم دوید خروشید و جوشید و برکند خاک ز نعلش زمین شد همه چاک چاک [11] چنانکه می دانید رخش در نبرد اژدها نیز رستم را تنها نمی گذارد و دست کم گازی از شانه های اژدها می گیرد و تکه ای از چرمش را می کند. یک نمونه ی دیگر از وفاداری اسب پهلوان، مثال بهزاد اسب سیاوش است. سیاوش پیش از کشته شدن، زین و لگام بهزاد را از او برمی گیرد و در گوش بهزاد می گوید که پس از مرگ او در کوه و دشت به سر برد و به هیچکس جز کیخسرو رکاب ندهد [12]. سپس تر که گیو در توران کیخسرو را می یابد، چون هنگام گریختن به ایران می رسد، فریگیس نشان بهزاد را به کیخسرو می دهد. کیخسرو زین و لگام بهزاد را برداشته و به جستجوی او می رود. بهزاد با دیدن کیخسرو و زین و لگام خود در دست او، از اندوه مرگ سیاوش آه از جگر برمی کشد و برجای خود می ایستد تا کیخسرو پیش او می رود و بر او زین می نهد : فـَسیله چو آمد به تنگی فراز بخوردند سیر آب و گشتند باز، نگه کرد بهزاد، کـَی را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید بدید آن نشست سیاوُش پلنگ رکیب دراز و جُنای خدنگ همی داشت بر آبخور پای خویش از آنجا که بُد دست ننهاد پیش چو کیخسرو او را به آرام یافت بپویید و با زین سوی او شتافت [13] و اما در مورد مثالی که نولدکه در توصیف میهن دوستی از اُدیسه آورده است، نخست به این نکته توجه دهم که سراسر شاهنامه سرود مهر ایران است و در عین حال در آن توصیف های جداگانه در موضوع میهن دوستی نیز بسیار است. من بسیاری از این توصیف ها را در جستاری با عنوان �ایران در گذشت روزگاران� گرد آورده ام و در اینجا قصد تکرار آنها را ندارم. همچنین با آنکه نولدکه مثال خود را از اُدیسه آورده که اصلا از همر نیست، ولی ما از شاهنامه بیرون نمی رویم، وگرنه روایت آرش را می آوردیم، یعنی پهلوانی که برای آنکه دشمن خاک ایران را تخلیه کند، بر چکاد البرز رفت و در آنجا جان خود را در تیر نهاد و تا مرز ایران رها کرد. به گمان من در سراسر حماسه های جهان که من می شناسم - و بسیار می شناسم - توصیفی بدین عظمت در مهر به میهن نیامده است، توصیفی که موی را بر اندام دشنه می سازد، تا آنجا که اگر تنها یکبار مُجاز باشیم که بجای میهن دوستی لفظ کفرآمیز میهن پرستی را بکار بریم، همین یک مورد است و بس ! و اما از شاهنامه من تنها یک مورد را که با مثالی که نولدکه از ادیسه آورده است همانندی بیشتری دارد یاد می کنم. چنانکه دیدیم اُدیسویس آرزومند این بود که تنها دودی را که از تپه های زادگاهش برمی خیزد ببیند و بمیرد. در شاهنامه بجای �دود تپه های زادگاه�، از �بادِ نوشینِ ایران� سخن رفته است. رستم فرخزاد در نامه ای که به برادرش می نویسد، چون می داند که در جنگ کشته خواهد شد، با دریغ از �بادِ نوشین ایران زمین� به پیشباز مرگ می رود : رهایی نیابم سرانجام ازین خوشا بادِ نوشین ِایران زمین [15] در داستان بیژن و منیژه نیز پس از آنکه رستم پیروز به ایران بازمی گردد، هنگام دیدن کاخ کیخسرو آمده است که بادی نوشین درود آسمان را به رستم رسانید : چو رستم به نزدیک ایران رسید سرِ کاخ کیخسرو آمد پدید یکی بادِ نوشین درود سپهر به رستم رسانید شادان به مهر [16] این صفت �باد نوشین� در واقع همان صفت �خوشبوی� است که در دینکرد در توصیف ایران آمده است : �ایرانشهر ِآبادانِ خوشبوی !� [17] یعنی در زمان باستان هوای ایران را هوایی نوشین و خوشبوی می دانستند و این توصیفی بس بزرگ از احساس میهن دوستی است. من در اینجا به عرایضم پایان می دهم و از خداوند آرزومندم که نسیم این آب و خاک همیشه چون بوی سنبل بر کاکل مردم این سرزمین بوزد ! زنده باد ایران ! نقل از آریابوم زادگاه او مولد این شاعر بزرگ دهکده ی �باژ� یا �باز� از طابران طوس است. دولتشاه سمرقندی او را از مردم دهکده ی �رزان� دانسته است اما گمان می رود که اشتباه او ناشی از عبارت نظامی عروضی در چهارمقاله باشد که نویسد : �هنگامی که هدیه ی سلطان محمود به طوس رسید �جنازه ی فردوسی را به دروازه ی رزان بیرون همی بردند.� تاریخ تولد درباره ی تاریخ تولد فردوسی روایات تذکره ها و تاریخ ها پریشان است. در نسخه های معتبر شاهنامه سال های عمر او تا هفتادوشش و �نزدیک هشتاد� یاد شده است و با توجه به سال درگذشت فردوسی می توان تاریخ نسبتا دقیقی برای تولد او یافت. در جایی می گوید : کنون سالم آمد به هفتادوشش غنوده همی چشم بیمارفش و در مورد دیگر گوید : کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم به یکباره بر باد شد محققان معاصر گمان دارند که بیت اخیر پس از پایان شاهنامه بر آن افزوده شده است زیرا در همه ی نسخه های خطی شاهنامه این بیت وجود ندارد و ظاهرا پس از سال 400 ه.ق. فردوسی در شاهنامه تجدیدنظر کرده و ابیاتی بر آن افزوده است. بر طبق بیشتر نسخه های شاهنامه، فردوسی در سال 400 ه.ق. هفتادویک سال داشته است و در این صورت اگر هفتادویک سال از سال چهارصد هجری به عقب برگردیم تولد او به سال 329 و برابر با سال درگذشت رودکی می شود. این تاریخ را دلایل دیگری نیز تایید می کند : فردوسی بنا به گفته ی خودش در هنگام روی کار آمدن محمود غزنوی پنجاه وهشت ساله بوده است. سال جلوس محمود 389 ه.ق. است ولی دو سال پیش از آن، سال 387، مطابق با غلبه ی محمود بر نوح بن عبدالملک سامانی و سپهسالاری او در خراسان است. اگر از این تاریخ 58 سال به عقب برگردیم باز سال تولد فردوسی 329 خواهد شد و تشبیه محمود به فریدون نیز می رساند که ابیات بالا مربوط به آغاز شهرت اوست. کنیه و نام کنیه ی فردوسی همه جا ابوالقاسم آمده است و صورت درست نام خود و پدرش روشن نیست. خانواده ی فردوسی خانواده ی او بنا بر نوشته ی نظامی عروضی �از دهاقین طوس� و صاحب ثروت و آب و ملک بوده اند اما این توانگری و مکنت در طی سالیان دراز به تهی دستی گرایید و در روزگار پیری، شاعر عالی قدر با تنگدستی و نیاز به سر می برده است. در خطاب به فلک وارونه گرد گوید : چو بودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی هنگامی که هنوز نیروی جوانی و مایه ی زندگانی شاعر از میان نرفته بود اندیشه ی نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزی که بدین کار دست زد بیش از چهل سال از زندگانیش نمی گذشت. افسانه هایی که درباره ی سبب نظم این اثر جاویدان در تذکره ها و تواریخ قدیم آمده است اغلب بی اساس و دور از حقیقت است و در این باره ضمن گفتگو از شاهنامه سخن خواهیم گفت. سفرهای فردوسی نظامی عروضی نویسد : �چون فردوسی شاهنامه تمام کرد نساخ او علی دیلم بود و راوی ابودلف و وشکرده حیی قتیبه که عامل طوس بود ... شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد، به غزنین و به پایمردی خواجه ی بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد ...� صحت جزییات این روایت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع دیگر آمده است تایید نمی شود، زیرا صاحب تاریخ سیستان نویسد که چون محمود وصف رستم را شنید گفت : �اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست� و فردوسی جواب داد : �زندگانی بر خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید�. این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. محمود وزیر را گفت : �این مردک مرا به تعریض دروغ زن خواند�. وزیرش گفت : �بباید کشت�. شاعر دل آزرده دربار محمود را ترک کرد و می نویسند که یکسر به سوی هرات رفت و در آنجا دیری میهمان اسماعیل وراق (پدر ازرقی شاعر) بود و کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نیافتند و بازگشتند. آنگاه بنا به روایت نظامی سمرقندی �به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود� و نسبتش به یزدگرد شهریار می پیوست. صد بیت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهریار تقدیم کرد و باز نظامی عروضی نویسد که شهریار هجو محمود را به صدهزار دینار خرید و شست. این داستان و هویت سپهبد شهریار و دیگر اجزا ی آن اگر هم درست باشد بدین صورت نیست زیرا با تاریخ وفق ندارد.[1] گروهی از محققان نوشته اند که فردوسی به بغداد و اصفهان نیز سفر کرده است. اشتباه این گروه از آنجا ناشی شده است که یک نسخه ی خطی شاهنامه را کاتبی در سال 689 برای حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابیاتی سخیف و سست در پایان آن افزوده است. �چارلز ریو�[2] در تاریخ استنساخ کتاب �ششصد� را �سیصد� خوانده و سال 389 را برابر با سفر فردوسی به اصفهان پنداشته است. از طرف دیگر کسانی که منظومه ی یوسف و زلیخا را از فردوسی می شمرده اند به دلیل اشاراتی که در مقدمه ی این منظومه است چنین نتیجه گرفته اند که شاعر به بغداد نیز سفر کرده است و البته چنین نیست. مرگ فرزند در سال های اواخر قرن چهارم هجری هنگامی که فردوسی به شصت وپنج سالگی رسیده بود مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و �به جای عنان عصا به دست وی داد� : جوان را چو شد سال بر سی وهفت نه بر آرزو یافت گیتی و رفت . . . مرا شصت وپنج و ورا سی وهفت نپرسید از این پیر و تنها برفت این حادثه باید در حدود سال 395 ه.ق. اتفاق افتاده باشد. تاریخ درگذشت درگذشت فردوسی را �حمدالله مستوفی� در سال 416 و دولتشاه در سال 411 ه.ق. دانسته اند. با توجه به سال های عمر او و تاریخ تولدش می توان سال 411 را درست تر دانست زیرا در سراسر شاهنامه بیتی نیست که عمر فردوسی را بیش از 80 سال بنماید و اگر به تاریخ تولد او 82 سال هم بیفزاییم از سال 411 بیشتر نمی شود. از طرفی بنا به روایت نظامی عروضی در سال مرگ او سلطان محمود در سفر هند بوده است و سال 411 هم سال فتح قلاع نور و قیرات به وسیله ی محمود است. و در روایتی که نظامی نقل می کند در آن سفر �خواجه احمد حسن میمندی� نیز همراه سلطان بوده است در حالی که اگر سال مرگ فردوسی 416 باشد پس از عزل خواجه میمندی است. نظامی گوید که در راه بازگشت از هندوستان سلطان را دشمنی بود که حصاری استوار داشت. سلطان پیامی برای وی فرستاد که تسلیم شود و هنگامی که پیک او بازمی گشت از وزیرش پرسید : �چه جواب داده باشد ؟�. وزیر گفت : اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان و افراسیاب این بیت شاه را به یاد شاعر دل شکسته انداخت و هنگامی که به پایتخت آمد، بنا به نوشته ی نظامی عروضی شصت هزار دینار برای فردوسی فرستاد، اما نوشداروی او هنگامی رسید که سهراب مرده بود و �جنازه ی فردوسی را به دروازه ی رزان بیرون همی بردند�. تنها دختری که از او بازمانده بود صله ی شاه را پس داد و ابوبکر کرامی مامور شد که از آن پول رباط چاهه را بر سر راه مرو و نیشابور بسازد. آرامگاه فردوسی امروز در 27هزارگزی مشهد و در شش هزارگزی راه مشهد به قوچان، در کنار خرابه های طوس قدیم جایی است که آن را �شهر طوس� می خوانند و در دل این نقطه، در میان باغی نسبتا بزرگ بنای سنگی آرامگاه فردوسی قرار دارد. این بنا به فرمان رضاشاه در سال 1313 ه.ش. ساخته شد. نظامی عروضی نویسد که پس از مرگ فردوسی یکی از مذکران متعصب طابران طوس مانع تدفین جنازه ی وی در گورستان شهر شد و او را رافضی خواند. به ناچار جنازه را در باغی که کنار دروازه ی شهر و متعلق به خود حکیم فردوسی بود به خاک سپردند و اگر این روایت درست باشد محل آرامگاه کنونی شاعر را باید ملک شخصی او شمرد. مذهب فردوسی فردوسی را برخی از محققان شعوبی دانسته اند ولی نمی توان این عقیده را محقق و قاطع دانست. وی با وجود اینکه مسلمانی مومن است و همین حقیقت جویی یکی از موجبات بی اعتنایی درباریان متعصب سلطان محمود نسبت به وی بوده است به اندیشه های زردشتی و دین بهی نظر تحسین دارد و به نوشته ی دکتر معین در کتاب مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات پارسی، �هر موقع که توانسته است به کیش ایرانی گریز زند از سوز دل و شور باطنی سخن رانده است�. و با تاسف بسیار افزوده است که : چو زین بگذری دور عُمَّر بود سخن گفتن از تخت و منبر بود اما در هر حال باید به خاطر داشت که او همواره موحد بوده و گفته است : �به ناگفتن و گفتن ایزد یکی است� و نیز خاطرنشان ساخته است که : اگر خلد خواهی به دیگر سرای به نزد نبی و وصی گیر جای هزاره ی فردوسی چون بعضی از محققان تولد فردوسی را در سال 313 حساب کرده بودند هزار سال پس از آن (1313) در زمان رضاشاه گروهی از بزرگان دانش ایران شناسی و محققان کشورهای دیگر به ایران دعوت شدند و کنگره ای با شرکت فضلای زمان در تهران تشکیل شد تا هزاره ی فردوسی را جشن بگیرد. جلسه های این کنگره در دارالفنون تهران تشکیل می شد. مجموعه ی ارزنده ای از سخنرانی هایی که در این کنگره ایراد گردید و اشعاری که خوانده شد زیر عنوان �هزاره ی فردوسی� در سال 1322 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. در پایان کنگره، میهمانان ایران و اعضای ایرانی کنگره به خراسان سفر کردند و در همان سفر آرامگاه حکیم بزرگ به دست رضاشاه گشوده شد. آثار فردوسی بزرگ ترین حماسه ی ایرانی و یکی از چند اثر کوه آسای ادبی جهان شاهنامه ی فردوسی است. داستان های حماسی و روایات تاریخی و افسانه های ما در قرون پیش از اسلام در کتب بسیاری پراکنده بود که از جمله ی آنها باید کارنامه ی اردشیر بابکان، یادگار زریر، بهرام چوبین، داستان رستم و اسفندیار، داستان پیران ویسه، کتاب پیکار، پندنامه ی بزرگمهر، اندرز خسرو پسر قباد (انوشیروان)، مادیگان شطرنج، آیین نامه و گاهنامه را نام برد. اما برتر و جامع تر از همه ی آنها �خدای نامه� است که کارنامه ی شاهان ایران کهن بوده است و تالیف آن را در زمان خسروپرویز دانسته اند و در مقدمه ی بایسنقری شاهنامه آمده است که یزدگرد شهریار، دهقان دانشوری را به تکمیل آن مامور ساخت. این کتاب را �ابن مقفع� به عربی ترجمه کرده است اما از این ترجمه چیزی در دست نیست. باید این نکته را خاطرنشان کرد که خداینامه ی پهلوی یا ترجمه ی عربی آن مستقیما در دست فردوسی نبوده است زیرا فردوسی از ماخذی دیگر استفاده کرده، بدین معنی که پیش از شروع کار شاهنامه، سپهسالار پاک نژاد خراسان �ابومنصور عبدالرزاق� وزیر خود ابومنصور معمری را به گردآوری دهقانان و تالیف کارنامه ی شاهان مامور ساخته و شاهنامه ی فارسی منثوری پرداخته بود و همین گرد آوردن دهقانان و موبدان، که روایات را سینه به سینه آموخته بودند، نشان می دهد که متن خداینامه در دسترس ابومنصور نبوده است. علاوه بر ابومنصور معمری، کسان دیگر و از جمله �ابوالموید بلخی� و �ابوعلی محمدبن احمد بلخی� نیز شاهنامه هایی به نثر نوشته بودند اما گمان نمی رود که ماخذ فردوسی کتابی جز شاهنامه ی ابومنصوری بوده باشد و البته اطلاعات و معلومات شخصی و از همه مهمتر قدرت تصور بی مانندش در پرداختن کتاب بی اثر نبوده است. قسمتی از روایات شاهنامه را نیز از شخصی به نام �آزادسرو� نقل می کند [3] و در این مورد به تحقیق نمی توان گفت که آیا آزادسرو مستقیما مطالب را برای وی گفته است یا جزو گردآورندگان شاهنامه ی ابومنصوری بوده و فردوسی عین عبارت ابومنصوری را به نظم آورده است ؟ داستان نظم شاهنامه در مورد داستان های حماسه ی ملی ایران باید گفت که در این کار فردوسی مبتکر نبوده و پیش از او دیگران بدان دست زده بودند : �مسعودی مروزی� قسمتی از شاهنامه را به وزن ترانه های ساسانی ساخته بود که از تمام آن فقط چند بیتی از سرگذشت کیومرث مانده است. پس از مسعودی، دقیقی طوسی سرگذشت گشتاسب و ظهور زردشت را به نظم آورد و چون دقیقی به دست غلامی کشته شد، شاهنامه ی وی نیز ناتمام ماند و بنا به گفته ی فردوسی : ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزار بگفت و سر آمد بر او روزگار یکایک از او بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد فردوسی که شاید پیش از مرگ دقیقی و حتی پیش از آنکه وی به کار شاهنامه دست بزند خود در این فکر بود کمر همت بر میان بست و اثری در حدود شصت برابر کار دقیقی به وجود آورد و هنگامی که به سرگذشت گشتاسب رسید، هزار بیت دقیقی را هم در شاهنامه ی خود نقل کرد. فردوسی برای تالیف شاهنامه زحمات فراوان کشید و نیروی جسمی و مالی خود را هم بر سر آن نهاد. می گوید که برای فراهم کردن متن داستان ها �بپرسیدم از هر کسی بی شمار� و آنگاه دوست مهربانی که �تو گویی که با من به یک پوست بود� در این راه مرا یاری کرد و گفت : نوشته من این نامه ی پهلوی به نزد تو آرم مگر بغنوی آنگاه بزرگان زمان مانند �حیی قتیبه� و �علی دیلم� که مقام و سرگذشت آنها روشن نیست [4] وی را تشویق کردند و او در حدود سی سال در این کار پایداری کرد و از نظم خود �کاخی بلند پی افکند که از باد و باران نیابد گزند� و هنگامی که در حدود �پنج هشتاد بار از هجرت� می گذشت �نامه ی شاهوار� وی به پایان رسید. به درستی نمی دانیم که ارتباط او با دربار محمود غزنوی چگونه بوده است. از مدایحی که در شاهنامه آمده است چنین استنباط می شود که �فضل بن احمد اسفراینی� وزیر سلطان محمود، �نصربن سبکتکین� برادر سلطان و گروهی دیگر از بزرگان خراسان به او نظر لطف داشته اند و در کار شاهنامه مشوق وی بوده اند. فضل بن احمد اسفراینی که تا سال 401 ه.ق. وزیر محمود بود به زبان و فرهنگ ایران علاقه داشت و هم او بود که فردوسی درباره اش گفته است : کجا فضل را مسند و مرقد است نشستنگه فضل بِن احمد است نبد خسروان را چنان کدخدای به پرهیز و داد و به آیین و رای اما دریغ که هنگام سفر فردوسی به غزنین بر مسند فضل مردی نشسته بود که با وجود فضل و هنر، در دین تعصب داشت و آنچه را به ایران پیش از اسلام بازمی گشت به حکم تعصب باطل می شمرد. این شخص �خواجه احمدبن حسن میمندی� است که دفاتر دیوانی محمود را بار دیگر از فارسی به عربی گردانید و سخن و ادب پارسی را خوار کرد. پیداست که او هرگز برای فردوسی راهی به دربار نمی گشود و اگر می گشود، علل دیگری که گفته خواهد شد آن راه را می بست. موانع دیگری که در راه حکیم طوسی وجود داشت یکی حسادت شاعران دربار بود که او را از دور می شناختند و نزدیک شدن او را به شاه به زیان خود می دیدند و دیگر طرز فکر و تعصب محمود غزنوی بود که نه با مذهب و افکار فردوسی موافقت داشت و نه می توانست غرور میهنی او را بپذیرد. حمله ی فردوسی به تورانیان و بزرگداشت نژاد و تمدن ایرانی چیزی نبود که به مذاق محمود خوش آید و روایت تاریخ سیستان که در ذیل عنوان سفرهای فردوسی نقل شد، می تواند دلیل نزدیک تری برای این حقیقت باشد. به هرحال شاهنامه در بارگاه غزنین خوانده شد و دیر نپایید که حسادت بدگویان �بازار فردوسی را تباه کرد�. خودِ وی می گوید : مرا غمز کردند کآن پرسخن به مهر نبی و علی شد کهن ترجمه های شاهنامه شاهنامه ی فردوسی به تمام زبان های زنده ی دنیای امروز ترجمه شده و درباره ی آن کتاب ها و مقاله های بی شمار به رشته ی تحریر درآمده است، که از جمله ی آنها این ترجمه ها و کتب قابل ذکر است : ترجمه ی شاهنامه به زبان آلمانی توسط گورس [5] ترجمه ی رستم و سهراب به آلمانی به وسیله ی فریدریش روکرت [6] ترجمه ی کامل شاهنامه به آلمانی به دست شاک [7] کتاب حماسه ی ملی ایران درباره ی شاهنامه نوشته ی تئودور نلدکه [8] ترجمه های سر ویلیام جونز [9] لومسدن [10] ترنر مکان [11] و کارهای جورج وارنر [12] و برادرش ادموند وارنر [13] در زبان انگلیسی ترجمه ی منثور کریمسکی [14] و ترجمه های منظوم و ناتمام لوزیمسکی [15] و ژکفسکی [16] در زبان روسی ترجمه ی بی مانند ژول مول [17] در زبان فرانسه ترجمه ی لاتینی فولرس [18] و بسیاری ترجمه های دیگر که یادآوری آنها موجب اطاله ی کلام خواهد شد. از برجسته ترین ترجمه های شاهنامه اثری است که �قوام الدین فتح بن علی البنداری� در سال 620 ه.ق. به زبان عربی در شام انجام داده و به �عیسی بن ابی بکربن ایوب� حکمران عرب تقدیم داشته و دکتر �عبدالوهاب عزام� استاد جامع الازهر (در قاهره) آن را تصحیح و چاپ کرده است. اهمیت فردوسی و شاهنامه ی او فردوسی را باید پیشرو کسانی شمرد که به افتخارات ایران کهن جان داده و عظمت آن را آشکار ساخته اند. او مظهر وطن پرستی و ایران دوستی واقعی است و می گوید که اگر ما : ز بهر بر و بوم و فرزند خویش زن و کودک و خرد و پیوند خویش همه سربه سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم از طرف دیگر او را می توان حافظ تاریخ ایران کهن دانست. مطالعه ی منابع عربی دوره ی اسلامی و آثار باقیمانده از روزگاران پیش از اسلام نشان می دهد که بسیاری از روایات شاهنامه درست مطابق خداینامه های پیشینیان است و حکیم طوسی در نقل آنها کمال امانت را مراعات کرده است. نکته ی دیگر که نباید از آن غافل بود این است که در اثر گرانبهای فردوسی گاه رسوم و آداب و شیوه ی زندگی مردم ایران کهن، به نقل از منابع قدیم، آورده شده و به این ترتیب می توان بسیاری از آن رسوم را از طریق مطالعه ی شاهنامه دانست و به عبارت دیگر شاهنامه ماخذی برای جامعه شناسی تاریخی است. یکی از بزرگ ترین امتیازهای فردوسی ایمان به اصول اخلاقی است. فردوسی هرگز لفظ رکیک و سخن ناپسند در کتاب خود نیاورده و همین امر باعث شده است که هجونامه ی محمود غزنوی را بسیاری از دانشمندان مجعول بدانند. اندرزهای گرانبهای او گاه با چنان بیان موثری سروده شده است که خواننده نمی تواند خود را از تاثیر آن بر کنار دارد : ز خــاکـیم بـاید شــدن ســوی خـاک همه جای ترس است و تیمار و باک جهان سربه سر حکمت و عبرت است چرا بهره ی ما همه غفلت است ؟ سخن پردازی که درباره ی او گفتگو می کنیم صاحب دلی حساس بوده و سوز و گداز و شیدایی عاشقانه را به خوبی در لابه لای ابیات پرهیمنه ی این حماسه ی بزرگ گنجانیده است. سرگذشت عشق زال و رودابه و داستان منیژه و بیژن دو نمونه از این گونه شعرهاست. گاهگاه صحنه ی یک دیدار یا سلام و احوالپرسی را در عین سادگی چنان شرح می دهد که گویی خواننده ماجرا را به چشم می بیند. هنگامی که گیو برای آوردن کیخسرو به توران سفر می کند، خسرو با شادی از او استقبال می کند. فردوسی می گوید : ورا گفت : ای گیو شاد آمدی ! خرد را چو شایسته داد آمدی ! چگونه سپردی بر این مرز راه ؟ ز طوس و ز گودرز و کاوس شاه چه داری خبر؟ جمله هستند شاد ؟ همی در دل از خسرو آرند یاد ؟ . . . جهانجوی رستم، گو پیلتن چگونه است و دستان آن انجمن ؟ فردوسی در وصف منظره ها و نمایش پرده های مختلف رزم و بزم بر بسیاری از شاعران زبان پارسی برتری دارد. در وصف های او سادگی و دقت و لطافت بیان با هم آمیخته است. بنا بر تحقیق �هانری ماسه�ی فرانسوی در سراسر شاهنامه بیش از دویست وپنجاه قطعه ی توصیف وجود دارد که اغلب آنها بدیع و دلکش است. در زیبایی رودابه دختر مهراب و معشوقه ی زال چنین سخن می گوید : ز سر تا به پایش به کردار عاج به رخ چون بهار و به بالا چو ساج دو چشمش به سان دو نرگس به باغ مژه تیرگی برده از پر زاغ اگر ماه جویی همه روی اوست وگر مشک بویی همه موی اوست بهشتی است سرتاسر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته سرود دلکشی که در وصف مازندران ساخته و در آن از �کوه و لاله و سنبل و هوای خوشگوار و زمین مشکبار� شمال ایران سخن گفته وصف دقیق و درستی از دیار مازندران است. آنجا که سیاهی شب را در آغاز داستان منیژه و بیژن نقاشی می کند بدیع ترین و زنده ترین تصویر شب را در سخن او می بینیم : سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش افکنده چون پر زاغ چو پولاد زنگارخورده سپهر تو گفتی به قیر اندر اندود چهر نمودم ز هر سو به چشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن در بیان او گاه توصیف، صورت مبالغه پیدا می کند اما هماهنگی لفظ و حسن تشبیه به قدری است که هرگز اغراق و مبالغه ی شاعر را ناخوشایند جلوه نمی دهد. این چند بیت در وصف تهمینه دختر شاه سمنگان و مادر سهراب است : دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند دو رخ چون عقیق یمانی به رنگ دهان چون دل عاشقان گشته تنگ دو برگ گلش سوسن می سرشت دو شمشاد عنبرفروش از بهشت بناگوش تابنده خورشیدوار فروهشته زو حلقه ی گوشوار لبان از طبرزد زبان از شکر دهانش مکلل به دُرّ و گهر ستاره نهان کرده زیر عقیق تو گفتی ورا زهره آمد رفیق فردوسی را نباید تنها حماسه سرا شمرد. او در عین حال که بدین شیوه شهرت دارد، سخنوری است که در تغزل و رشته های دیگر شعر نیز می توان او را با بزرگان آن فنون قیاس کرد. آثار دیگر فردوسی شاهنامه معیار و مشخص کامل خلاقیت طبع فردوسی است ولی کار او به همین اثر پایان نمی یابد. درباره ی فردوسی به عنوان مصنف �یوسف و زلیخا� و همچنین برخی قطعات تغزلی می توان سخن گفت ... انکار تعلق منظومه ی یوسف و زلیخا شاید مشکل تر از اثبات آن باشد. دلیل اساسی به نفع مصنف بودن فردوسی این است که بعید می نماید مصنف چنین اثر منظومی مجهول و گمنام مانده باشد ... شکی که برای برخی از دانشمندان ایران مبدل به نفی کامل مصنف بودن فردوسی گردید تقریبا مربوط به زمان ماست ... از طرفی اشاره به اینکه �یوسف و زلیخا� با زبان شاهنامه سروده نشده است نمی تواند ثابت کند که این کتاب اثر فردوسی نیست، زیرا در خود شاهنامه هم زبان اسکندرنامه با قسمت های اساطیری تفاوت دارد و طبیعی است که منظومه ای مذهبی و رمانتیک را که با قرآن رابطه دارد، فردوسی نمی توانسته است با زبان شاهنامه بسراید و نیز اگر گوینده ی این منظومه جز فردوسی بوده و گمنام مانده باشد باز هم مشکل می توان قبول کرد که در نقل ها و ادبیات کلاسیک ایران هیچ ذکری از او نرفته باشد، در حالی که در تذکره ها گاه از سراینده ای که فقط چند بیت شعر دارد نام برده شده است. درباره ی یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی نکاتی چند باید گفته شود تا کیفیت انتساب آن به حکیم طوسی روشن گردد : این منظومه در بحر متقارب مثمن مقصور و به وزن شاهنامه است و مطابق اکثر نسخ چاپی و خطی و از جمله نسخه ی چ بمبئی به تاریخ 1344 ه.ق. چنین آغاز می شود : به نام خداوند هر دو سرای که جاوید ماند همیشه به جای و به استناد ابیاتی که در مقدمه ی آن آمده پیش از سراینده ی این کتاب موضوع سرگذشت یوسف را کسانی دیگر از جمله �ابوالمؤید بلخی� و شاعری دیگر به نام �بختیاری� به نظم آورده اند. به موجب نسخه ی خطی موجود در موزه ی بریتانیا سراینده سفری به بغداد کرده و در آنجا این منظومه را به خواهش �ابوعلی حسن بن محمدبن اسماعیل� ساخته است. در آغاز تمام نسخ خطی و چاپی ابیاتی نیز دیده میشود که سراینده ضمن آن ابیات اظهار می دارد که پیش از این از داستان های تاریخی و حماسی و عشقی سخن می گفته و اینک از آن کارهای بی ثمر و بی پایه دست کشیده و راه خدا پیش گرفته است و می خواهد داستانی از قرآن کریم را به نظم پارسی درآورد. اشتباه دیگری که کتابدار موزه ی بریتانیا در مورد سفر فردوسی به اصفهان مرتکب شده بود و از آن یاد کردیم، موجب شد که گروهی از محققان تصور کنند که فردوسی در همان سال که به اصفهان رفته سری هم به بغداد زده و در آنجا داستان یوسف و زلیخا را ساخته است. اما در هر صورت بدین حدس ها نمی توان اعتماد کرد و به دلایلی که ذی بیان خواهد شد صحت انتساب این اثر به فردوسی بسیار بعید است : 1. نام فردوسی و ممدوحان و معاصران او در این منظومه نیست و فقط در پشت جلد کتاب، فردوسی به عنوان سراینده ی آن معرفی شده است. 2. مورخان و تذکره نویسان همزمان یا نزدیک به زمان فردوسی هرگز درباره ی او به عنوان سراینده ی �یوسف و زلیخا� سخن نگفته اند و تا نیمه ی اول قرن نهم از یوسف و زلیخای فردوسی سخنی در میان نیست. 3. در مورد ابیاتی که مربوط به گذشته ی سراینده است و چنین می نماید که این گوینده روزی حماسه سرا بوده، می توان احتمال داد که ابیات مذکور را ناسخی که اندک طبع شعری داشته است برای اثبات تعلق منظومه به فردوسی و یا برای آزمودن طبع خود الحاق کرده باشد و یا به قول یکی از دانشمندان معاصر شاید سراینده قب در مجالس درباری راوی بوده و اشعار حماسه سرایان را در بزم شاهان می خوانده است. 4. بر اساس آنچه در اثبات درستی انتساب منظومه به فردوسی گفته اند به آسانی نمی توان پذیرفت که زنده کننده ی زبان پارسی و پی افکن کاخ بلند شاهنامه اثر گرانبهای خود را بی ارزش شمارد و در مقدمه ی یوسف و زلیخا بگوید که �نیرزد صد از آن به یک مشت خاک�. همین خود یکی از بزرگ ترین دلایلی است که برای رد نسبت منظومه ی یوسف و زلیخا از فردوسی داریم. 5. تحقیر و تمسخر حماسه سرایی چیزی است که بر زبان شعرای بعد از فردوسی و به خصوص معاصران امیرمعزی و خود او بسیار دیده می شود. در عصر فردوسی با وجود رواج مدح و ستایش، حماسه هرگز منفور نبوده است که فردوسی هم در شمار مخالفان آن درآید. 6. گوینده ی �یوسف و زلیخا� خلفای راشدین را یکسان می نگرد و هرگز خود را مانند فردوسی �خاک پی حیدر� نمی داند و به همین دلیل می توان گفت که این منظومه از فردوسی نیست زیرا فردوسی دارای روح ملی و حماسی است و هرچه باشد سنی نمی شود. 7. بالاتر از همه ی دلایل، سستی ابیات �یوسف و زلیخا� است که به حقیقت از مقام معنوی و حکمی فردوسی به دور است و انتساب بسیاری از آنها به فردوسی در حکم فروداشت و تحقیر اوست. 8. در چند نسخه ی خطی معتبر، از جمله نسخه ی کتابخانه ی ملی پاریس، ابیاتی در مدح �شمس الدوله طغانشاه� پسر �الب ارسلان� حاکم هرات آمده است بدین صورت : سپهر هنر آفتاب امل ولی النعم شاه شمس الدول ملک بوالفوارس پناه جهان طغانشاه خسرو الب ارسلان و این ابیات اثبات می کند که گوینده در حدود شصت سال پس از فردوسی میزیسته است و هیچ دلیلی وجود ندارد که مدح طغانشاه را اضافی و الحاقی بدانیم و می توان گفت در نسخه های دیگر، کاتبان به تصور اینکه منظومه از فردوسی است، این ابیات را زائد پنداشته و حذف کرده اند. درباره ی اینکه �شاعر معاصر طغانشاه و سراینده ی یوسف و زلیخا که بوده است ؟� پاسخ قاطعی نمی توان داد. تنها نوشته ی سعید نفیسی که خلاصه ی آن نقل می شود قابل تعمق است : در میان ابیات مدح طغانشاه دو بیت بدینگونه دیده می شود : اما نیست بسیار مدت به جای که از ورج سلطان و لطف خدای از این ورطه دلشاد بیرون شود به نزدیک شاه همایون شود سعید نفیسی �اما نیست� را �امانی است� خوانده و بدین نتیجه رسیده است که �امانی� تخلص شاعر است و این شاعر چون طبع سرشار و قدرت فراوانی نداشته فراموش شده است. در هر صورت سراینده ی �یوسف و زلیخا� هرکه باشد فردوسی نیست. علاوه بر شاهنامه و منظومه ی یوسف و زلیخا که ذکر آنها گذشت قطعات غنایی جداگانه و حتی اشعار کامل و قصایدی چند به مصنف شاهنامه نسبت داده اند. و اگر قطعات مستخرج �اته� [19] کتابشناس و محقق آلمانی و نیز قطعاتی را که بهار و وحید دستگردی از مجموعه های خطی بیرون کشیده اند بر هم بیفزاییم در حدود بیست قطعه شعر غنایی به فردوسی منسوب است. معروف ترین قطعه ی منسوب به او، شعری است که �عوفی� در لباب الالباب آورده و چنین است : بسی رنج بردم، بسی نامه خواندم ز گفتار تازی و از پهلوانی به چندین هنر شصت وسه سال ماندم که توشه برم ز آشکار و نهانی بجز حسرت و جز وبال گناهان ندارم کنون از جوانی نشانی به یاد جوانی کنون مویه آرم بر این بیت بوطاهر خسروانی �جوانی من از کودکی یاد دارم دریغا جوانی! دریغا جوانی� در نسخه ی خطی �مجمع البحرین� قطعه ی دیگری بدو منسوب است که وحید دستگردی آن را در مجله ی ارمغان به چاپ رسانیده است. زبان این قطعات غنایی با شاهنامه فرق دارد و در آنها لغات عربی بیشتر است و می توان گفت که پاره ای از قسمت های شاهنامه خود سرشار از �لیریسم� است، مثل این قطعه ی معروف آن در ستایش لذت و توصیف باده : عروسی است می، شادی آیین او که باید خرد کرد کابین او به روز آنکه با باده کشتی کند فکنده شود گر درشتی کند ز دل برکشد می تف و دود و تاب چنان چون بخار زمین آفتاب چو عود است و چون بید تن را گهر می آتش که پیدا کند زو هنر گهر چهره شد آینه چون نبید که آید در او خوب و زشتی پدید دل تیره را روشنایی می است که را کوفت تن، مومیایی می است بدان می کند بددلان را دلیر پدید آرد از روبهان کار شیر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

زندگينامه الكساندر گراهام بل، مخترع تلفن

، مخترع تلفن 3 مارس مصادف با تولد الكساندر گراهام بل، مخترع اسكاتلندي تلفن بود. شايد اگر يك روز تلفن خونمون قطع بشه، تازه پي به وجود پراهميت اين وسيله مي‌بريم. تا اسم گراهام بل مي‌آيد، من ياد كارتوني مي‌افتم كه زمان كودكي از تلويزيون درباره زندگينامه بل پخش مي‌شد... 3 مارس مصادف با تولد الكساندر گراهام بل، مخترع اسكاتلندي تلفن بود. شايد اگر يك روز تلفن خونمون قطع بشه، تازه پي به وجود پراهميت اين وسيله مي‌بريم. تا اسم گراهام بل مي‌آيد، من ياد كارتوني مي‌افتم كه زمان كودكي از تلويزيون درباره زندگينامه بل پخش مي‌شد. گراهام بل تولد و داستان اولين اختراع در 3 مارس 1847 در ادينبورگ اسكاتلند كودكي به دنيا آمد كه بعدها نامش همواره با يك كلمه عجين شد. تلفن! خيلي فكر مي كردند شايد قسمت است كه پسران خانواده پروفسور الكساندر ملويل بل همگي بر اثر سل بميرند ولي گراهام عمرش به دنيا بود. گراهام كوچولو از سن 10 سالگي شروع به ايراد گرفتن از اسمش كرد. شايد او هم يك اسم سه قسمتي دوست داشت چرا كه در 11 سالگي پدرش را راضي كرد كه نام او را الكساندر گراهام نام نهد. اما تا آخر عمر همه او را با نام الك مي شناختند. شايد اگر John Herdman آنها را نصيحت نمي كرد كه به كارهاي مفيد پبردازند ما امروز تلفن نداشتيم. بل كوچك بعد از توبيخ شدن توسط همسايه خودشان ، جان ، به فكر كمك كردن به او افتاد. آن زمان جان در فكر پيدا كردن راهي براي تسهيل آسياب كردن گندم بود. كليد در دستان كودك كنجكاو قصه ما بود. الكساندر يك ماشين ساخت كه به وسيله پدال ، گندم را آسياب مي كرد. كار در كارگاه كوچكي كه جان راه انداخته بود آغاز شد الكساندر استعدادهاي ديگري هم داشت. او به سرعت خود را در زمينه هنر و شعر نشان داد. با تشويق هاي مادر و آموزشهاي غير رسمي او سريعا الكساندر به استادي در خانواده بل تبديل شد. ديگر همه او را به نام پيانيست خانواده بل مي شناختند. به همين خاطر اكساندر روز به روز به مادر خود وابسته تر مي شد. هر روز بيشتر از روز قبل! گراهام بل مادر ناشنوا مي شود از سن 12 سالگي مادر الكساندر رو به ناشنوايي گذارد. هر روز بر ميزان ناشنوايي مادر اضافه مي شد. الكساندر بسيار از اين واقعه تحت تاثير قرار گرفت. مادر براي او ارزش بسيار بالايي داشت. بل كوچك شروع به يادگرفتن يك زبان انگشتي كرد كه باعث شد بتواند صحبتها را به مادر انتقال دهد. كم كم او موفق شد يك نوع تكنيك خاص ايجاد كند كه با صداهاي خاصي را به راحتي به مادر مفاهيم را منتقل كند. كم كم علاقه به مادر ، الكساندر را به يك مبحث علاقه مند كرد. صدا شناسي! كلا بايد خانواده بل را خانواده سخنوران دانست. پدربزرگ و عمو پدر همه از اساتيد سخنوري بريتانيا بودند. پدر رساله اي درباره اصئل سخن با كرو لالها نوشت كه در زمان خود يك رساله انقلابي بود. چه كسي مي توانست بهتر از الكساندر نشان دهنده عملي بودن اين رساله باشد؟ لب خواني آموزش داده شده در اين كتاب به الكساندر هم ياد داده شد و هر جا كه الكساندر قدرت خود را در لب خواني به نمايش مي گذارد همه در بهت و حيرت فرو مي رفتند. لب خواني زباني مانند سانسكريت باعث جاودانگي لب خواني شد! دستگاهي كه صدا توليد مي كرد بعد از تحصيلات در كالج بود كه اكساندر يك چيز عجيب شنيد. شخصي به نام بارون ولفگانگ فون كمپلن دستگاهي براي شبيه سازي صداي انسان ساخته است. الكساندر جوان سريعا كتابي از فون كمپلن را يافت و دست به ترجمه آلماني به انگليسي كتاب زد. بعد از ترجمه بسيار سخت كتاب آنها شروع به ساخت دستگاه كردند. در اين قضيه برادر بزرگتر الكساندر يعني ملويل هم به او كمك مي كرد. قسمتهايي مانند ناي، گلو، شش و لب به سختي ساخته شد اما هنوز يك مشكل براي دريافت جايزه اي كه پدر تعيين كرده بود وجود داشت. پدرشان گفته بود يك جايزه بزرگ براي آنها تدارك ديده است كه اگر بتوانند چنين كاري را بكنند به آنها خواهد داد. ساختن جمجمه اي كه بتواند حتي چند كلمه صدا را توليد كند بسيار طاقتفرسا بود. آنها بعد از هزاران بار تلاش توانست جمله “How are you grandma?” را بيان كنند. البته نتيجه يك ذره اشكال داشت. شايد اگر كسي جمله “Ow ah oo ga ma ma.” را مي شنيد اصلا متوجه منظور نمي شد اما اين براي اكساندر 19 ساله تازه شروع راه بود! خانواده اي كه نابود شد در 1865 وقتي خانواده به لندن مهاجرت كرد الكساندر به دفتر كارش رفت و تمام مدت را بر روي آزمايشهاي خود كار كرد. تمام پاييز و زمستان او بر روي پروژه هايش كار مي كرد و همينطور سلامتي اش رو به تحليل مي رفت. از آن طرف برادر كوچكش ادوارد با درد سل دست و پنجه نرم مي كرد. الكساندر سال بعد كاملا حالش خوب شد ولي هميشه شانس با انسان يار نيست. ادوارد آنقدر خوش شانس نبود. در سال 1867 بل به خانه بازگشت و بر روي امتحانات مدرك دانشگاهيش كار كرد. زماني كه به خانه بازگشت برادر بزرگترش ملويل ازدواج كرده بود و مستقل شد. در سال 1870 ملويل هم به دست سل به برادرش ادوارد پيوست. در همان سال الكساندر با بيوه ملويل و والدينش به كانادا مهاجرت كرد. در يك زمين 10.5 هكتاري كه در كانادا خريدند يك مزرعه ساختند. در مزرعه يك جايي هم ساخته شد. يك كارگاه براي آزمايشهايي براي كار با ناشنوايان. او پيانويي طراحي كرد كه مي توانست موزيكش را به وسيله الكتريسيته منتقل كند.او سعي كرد وسيله اي بسازد كه نه تنها نتهاي موسيقي،بلكه كلمه هاي سخنراني را نيز ارسال كند. اما داستان اصلي از سال 1874 شروع شد. در تابستان بل كار خود را بر روي ساخت صدانگار شروع كرد. صدا نگار صداي برخورد يك ضربه را كه براي آزمايش به يك شيشه زده مي شد را توسط يك قلم بر روي يك ورقه ثبت كند. اين كار با يك سري از اشكال نشان داده مي شد ( مسلما همه ما چنين چيزهايي ديده ايم). در آن سال خطوط تلگراف با يك ترافيك عجيب دست به گريبان بود. بايد راه ديگري پيدا مي شد. داستان شروع يك دوران الكساندر يك شب تا دير وقت مشغول كار بود كه ناگهان يك باتري واژگون مي‌شود و اسيد سولفوريك آن روي لباسهاي او مي‌ريزد. بل با عصبانيت معاونش را صدا مي‌كند در حاليكه او در كارگاه زير شيرواني بود و در وضع عادي صدا به او نمي‌رسيد، ولي وجود يك سيم تلگراف كه از كارگاه زير شيرواني تا داخل اطاق خواب بل در طبقه پايين امتداد داشت باعث شد كه معاونش صداي او را بشنود. اين سيم براي انتقال اصوات نتهاي پيانو توسط الكساندر ساخته شده بود. توماس واتسون معاون بل بعد از تقريبا 40 سال اين حادثه را اينطور بازگو مي‌كند. برعكس اولين پيام تلگرافي مورس كه با جمله مقدس آنچه خدا اراده كرده است، شروع شد. اولين تلفن ساخت گراهام بل اولين پيام تلفني بل با اين جمله آقاي واتسون بيا اينجا با تو كار دارم آغاز گرديد. شايد اگر گراهام بل مي‌دانست كه در آستانه يك اختراع بزرگي است اولين پيام خود را با يك جمله جالبي شروع مي‌كرد. آن جمله تاريخي البته اولين جمله كامل بود كه از طريق سيم ارسال شده بود. “Mr Watson - Come here - I want to see you” داستان بل ادامه دارد. در ادامه اين داستان بارها شاهد اختراعهاي جالبي از بل خواهيم بود. اتفاقاتي كه ديگر براي الكساندر عجيب نبود. او در 29 سالگي تلفن را اختراع كرده بود و ديگر اختراع كردن به جزئي از روحيه او تبديل شده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

گالیله

گاليلئو گاليلئي معروف به گاليله تولد : 1564 فلورانس ايتاليا فوت 8 ژانويه 1642 فلورانس گاليله فيزيكدان و منجم بزرگ را پدر علوم تجربي مي نامند. او با استفاده از ابزار كار و نيز روش مناسب توانست بعضي از قانون هاي طبيعت را با استفاده از آزمايش به دست آورد و باطل بودن نظريات ارسطو را در مورد سقوط اجسام به كمك آزمايش مشخص كند. گاليله در 19 سالگي به دانشگاه (( پيز)) راه يافت و علوم پزشكي را تحصيل كرد اما پس از مدتي به رياضيات و فيزيك روي آورد. توجه به پديده هاي طبيعت و يافتن ارتباطي ميان پديده ها از مشخصات ذهني او بود. گفته مي شود روزي كه به كليسا رفته بود متوجه نوسانات منظم چراغهاي كليسا شد. از اين مشاهده اتفاقي به سوي آزمايش علمي درباره آونگ كشانده شد و قانون همزماني نوسانات كم دامنه آونگ را به دست آورد. گاليله در زمان استادي دانشگاه پيز ( 1592-1589) درباره سقوط اجسام مطالعه كرد و با آزمايش بر سطح شيبدار كه خود مبتكر آن بود نتيجه گرفت كه اگر فقط نيروي وزن بر اجسام مختلف اثر كند شتاب سقوط براي همه آنها يكسان است و به عبارت ديگر : در جايي كه هوا نيست همه اجسام با شتاب يكسان سقوط مي كنند او علاوه بر سقوط آزاد حركت پرتابه ها را نيز مورد بررسي قرار داد و نتيجه گرفت كه مسير پرتابه ها سهمي است. در سال 1592 به تدريس در دانشگاه پادوا پرداخت و مدت 18 سال در اين سمت ماند. در 1609 يك دوربين نجومي ساخت ( دوربين گاليله از يك عدسي محدب شيئي و يك عدسي مقعر چشمي تشكيل شده است) و با آن در هفتم ژانويه 1610 قمرهاي سياره مشتري را كشف كرد. كشف قمرهاي مشتري و مشاهده حركت آنها و اظها ر نظر درباره درستي نظر كپرنيك مربوط به حركت زمين و سيارات به دور خورشيد دشمني كليسا را به دنيال داشت. گاليله براي اثبات درستي نظريات و مشاهدات خود به سال 1611 به رم رفت تا اعضاي كليسا با حركت سيارات از داخل دوربين دست از دشمني بردارند اما اين عاشقان افكار خويش خود را مجاز به مشاهده آسمان با دوربين ندانستند و سرانجام به سال 1633 گاليله را به پاي ميز محاكمه كشاندند. آخرين فعاليت علمي گاليله تاليف كتابي به نام گفتگو درباره دو علم جديد بود كه فعاليتهاي علمي خود را در رشاه فيزيك در آن نوشته است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

زندگینامه دکتر حسابی

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند. شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند. شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند. همزمان با تحصيل در رشته معدن, در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند. استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود. پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي, پژوهشي, تخصصي, علمي و ..., از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود كه براي نمونه به مواردي اشاره مي كنيم: _ اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر) _ اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك) _ پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور _ پايه گذاري دارالمعلمين عالي _ پايه گذاري دانشسراي عالي _ ساخت اولين راديو در كشور _ راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور _ راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور _ راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور _ راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران _ تعيين ساعت ايران _ پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد" _ شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي _تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري شوراي عالي معارف _ پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي _ پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني _ پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران _ پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران _ پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران _ پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز _ پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان _ پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي _ پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران _ ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران) _ تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد _ تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت _ پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) _ راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور _ ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران _ ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

آشنایی با استان کرمانشاه

کرمانشاه

 

مرکـــــز : کرمانشاه

موقعیت : غرب ایران

kermanshah_map
مجاورت : شمال: استان کردستان   جنوب:استانهای لرستان و ایلام  شرقاستان همدان ه   غرب: کشور عراق
آب و هوا: دارای چهار فصل در یک زمان است برای نمونه قصرشیرین دارای آب و هوای گرم و سنقر و پاوه دارای آب و هوای سرد و کرمانشاه دارای آب و هوای معتدل هستند
وسعــــت:  24434 کیلومتر مربع
جمعـیــت:  ۱٬۹۰۲٬۷۶۰ نفر
تقسیمات: 11 شهرستان، 19 شهر، 24 بخش، 83 دهستان و 2793 آبادی درسال75
شهرستانها:  اسلام آباد غرب ، پاوه، جوانرود، سرپل ذهاب ،سنقر ،صحنه، قصر شیرین ،کرمانشاه، کنگاور، گیلانغرب و هرسین 

 مکان های دیدنی و تاریخی 

استان کرمانشاه داراي مکان هاي تاريخي و ديدني بسياري است که شامل جاذبه هاي طبيعي و تاريخي متعدد مي شوند. استان چشمه ها، سراب ها و غارهاي متعدد چون: چشمه آب گرم، تنگ حمام، چشمه عبدي، چشمه هندي آباد، چشمه صيفور، سراب نيلوفر، سراب ياوري، سراب طاق روسان، سراب هاي خفر، سراب نوژي وران، سراب قنبر، غار شهربانو، غار هاي عسل، مرد و زان و غار انار در ارتفاعات بيستون، غار قوري قلعه در جنگل هاي اورامانات، غاركاوات، غارپروا، غارآسنگران، غارتايله نو، غاررتيل، غار كليسا، غار ميراوي، غار نوروزخان، غار جوجو، غار حاجي، غارهاي آوه زا و كبوتر، غار سيد شهاب و.... را در خود جاي داده است که هر يک از آن ها از جذابيت هاي خاص خود برخوردار است.
مکان هاي تاريخي و باستاني نيز از ديگر جاذبه هاي استان کرمانشاه به شمار مي رود که آتشكده چهارقاپو، بقعه امام زاده هاي متعدد، مسجد هاي بزرگ و با ارزش معماري چون مسجد جامع، قلعه هاي قديمي و متعدد چون قلعه بيستون، قلعه هژبر، قلعه مروان، قلعه شاهين، قلعه گه، قلعه خاموش، قلعه بزه رود، قلعه ساري اصلان، قلعه هرسين، قلعه منيژه، قلعه گبري، قلعه ژيان و زيارتگاه هايي چون: زيارتگاه شوقي علمي، زيارتگاه تخت تيمور، شاه زاده محمد ابراهيم، شهرهاي باستاني و قديمي چون شهر چمچال، کاروان سراهاي متعدد به همراه کم نظيرترين کتيبه ها و نقش هاي باستاني تنها بخشي از اين ديدني ها را تشکيل مي دهند که در نقاط مختلف استان پراکنده شده اند و گردشگرا ن را به سوي خود مي خوانند.
 

  

صنايع و معادن

صنايع استان نيز به دو گروه صنايع دستي و ماشيني تقسيم مي شود . كرمانشاه از ديرباز به سبب موقعيت خاص جغرافيايي و نيازاهالي به لوازم و مواد اوليه زيستي مركز صنايع دستي بوده است و در بين مردم بومي افراد مستعد و ماهر در هر رشته پرورش يافته اند. از سوي ديگر شيوه معيشت عشايري استان زمينه هاي مساعدي را جهت گسترش صنايع دستي فراهم نموده است صنايع دستي اين استان مشتمل بر قالي، گليم، جاجيم و انواع گيوه است. بزرگ ترين صنعت كارخانه اي استان كرمانشاه تصفيه خانه نفت است كه كارخانه آن در كنار رود قره سو ساخته شده است. قديمي ترين كارخانه صنايع غذايي استان کرمانشاه، كارخانه قند اسلام آباد است. عمده ترين معادن اين استان نيز عبارتند از: آهن، سرب، گوگرد، آلوميت، كوارتزيت و … 

  

کشاورزی و دام داری

در استان كرمانشاه به علت شرايط آب و هوايي مناسب محصولات كشاورزي متعددي از قبيل : گندم، جو، چغندر قند، برنج، صيفي، سبزي و ميوه هايي چون : گردو، بادام، انار، سيب، مركبات و خرما توليد مي شود . ازآن جا که بيش تر ساكنين اين استان از گذشته هاي دورزندگي كوچ نشيني توأم با معيشتي بر اساس دام داري داشته اند، اين استان از مناطق عمده ايران در امر دام پروري به شمار مي آيد. هم چنين مرغ داري، زنبورداري و صيد ماهي نيز در کنار کشاورزي و دام داري رايج اسا و معمولاً گوشت مرغ و ماهي و عسل مورد نياز مردم در استان توليد مي شود.  

   

وجه تسميه و پيشينه تاريخي

نام كرمانشاه به بهرام شاه ساساني منسوب است كه در روزگار پدرش، فرمان روايي ايالات كرمان را داشت و بدين جهت به كرمانشاه لقب يافت. محدوده استان كرمانشاه، از هزاره هاي قبل از ميلاد؛ محل سکونت اقوام مختلف بوده است. درآثار سارگن – شاه اكو كه از سال 2048 تا 2030 قبل از ميلاد بر جنوب بين النهرين فرمان رانده از مردم زاگرس به عنوان « آريزان يا نخسي » ياد شده است. به استناد كتيبه هاي بابل، آشور و عيلام ساكنان دامنه هاي زاگرس طوايفي به نام هاي لولوبي، گوشي، هانائي، فايري، آموا و پارسوا بوده اند. در خصوص اصل و نژاد اين طوايف، نظرات متضادي ابراز شده است. طوايف آمادا و پارسوا آريايي و طوايف گوتي و كاسي نيز به احتمال زياد آريايي بوده اند، اما در آريايي بودن لولوبي ها و مانايي ها ترديد وجود دارد. لولوبي ها يا لولوها اجداد لرها، در گذشته دور در ذهاب كرمانشاه، شهر باستاني زور و سليمانيه زندگي مي كرده اند .
نام ماد براي نخستين بار به صورت « آماده اي » در جملات آشوريان به نواحي كردستان فعلي اتلاق شده است. بنابراين مي توان دريافت كه از هزار سال قبل از ميلاد قوم ماد در دامنه هاي زاگرس سكونت داشته اند. در روزگار ساسانيان، نواحي غرب و مخصوصا كرمانشاه مورد توجه شهرياران ساساني بوده و به علت نزديكي با تيسفون ( پايتخت ) ايام تابستان ( ييلاق ) را در آن مي گذرانده اند. قباد اول و خسرو اول ( انوشيروان ) ساساني نيز به اين ناحيه توجهي خاص داشته اند. در اخبار مورخان اسلامي به كرات آمده است كه خسرو اول انوشيروان در نواحي طاق بستان، قصرهايي ساخته كه در آن ها از بزرگان چيني، هندي، و قيصر روم و ديگر حكم رانان پذيرايي مي كرده است. خسرو دوم ملقب به پرويز نيز در اين منطقه باغ هاي زيبا ساخته بود كه درآن قصرها و عمارت هاي باشكوه وجود داشته است. عمران و آباداني جدي و پيوسته اين ناحيه وبه ويژه شهر كرمانشاه از دوران قاجار آغاز شده است. اين منطقه هم اکنون يکي از مناطق آباد، آرام و باصفاي ايران است که يادگارهاي بسيار زيادي از تاريخ گذشته را در خود جاي داده است.
 

  

مشخصات جغرافيايي

استان كرمانشاه درميانه ضلع باختري ايران بين 33 درجه و 36 دقيقه تا 35 درجه و 15 دقيقه پهناي شمالي و 45 و 24 دقيقه تا 48 درجه و 30 دقيقه درازاي خاوري از نصف النهار گرينويچ قرار گرفته است. اين استان از شمال به استان كردستان از جنوب به استان هاي لرستان و ايلام از خاور به استان هاي همدان و از باختر به كشورعراق محدود شده است. استان كرمانشاه ناحيه اي كوهستاني است كه مابين فلات ايران و جلگه بين النهرين قرار گرفته و سراسر آن را قله ها و ارتفاعات رشته کوه هاي زاگرس پوشانده است. استان كرمانشاه در معرض جبهه هاي مرطوب مديترانه اي قرار دارد كه در برخورد با ارتفاعات زاگرس، موجبات ريزش برف و باران را فراهم مي سازد. راه هاي دسترسي به اين استان عبارتند از:
- مسير تهران – خسروي كه از كرمانشاه عبور مي كند.
- مسير جلفا – بندر امام به طول 1421 كيلومتر كه در 744 كيلومتري از كرمانشاه عبور مي كند.
- مسير تهران – سنندج كه در فاصله 520 كيلومتري از كرمانشاه عبور مي كند.
- كرمانشاه داراي فرودگاه بين المللي نيز است
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

آشنایی با استان کردستان


کردستان

 

موقعیت :  غرب کشور

 مرکـــــز :  سنندج

map_kurdistan
مجاورت : شمال:استانهای آذربایجان غربی و زنجان     جنوب:  استان کرمانشاه   شرق: استان های همدان و زنجان    غرب:  کشورعراق
آب و هوا:  سردکوهستانی
وسعــــت:  28203کیلومترمربع
جمعـیــت: 
تقسیمات:  8 شهرستان، 12 شهر، 21 بخش، 78 دهستان و 1765 آبادی دارای سکنه
شهرستانها: سنندج، سقز، بانه، بیجار، مریوان، قروه، کامیاران، دیواندره، سروآباد 
 
 

 

مکان های دیدنی و تاریخی 

استان کردستان به لحاظ تاریخ و قدمت طولانی و جغرافیای خاص خود از مکان های تاریخی و طبیعی با ارزشی برخوردار است که در مناطق مختلف استان پراکنده شده اند. جنگل های بلوط، آبشارها و رودخانه های خروشان، چشمه های طبیعی و کوه های سر به فلک کشیده؛ طبیعت زیبا و چشم نواز کردستان را رقم زده و یکی از زیباترین جلوه های گردشگری طبیعی ایران را در دامنه های زاگرس به وجود آورده است.
جاذبه های تاریخی و معماری منطقه که شامل قلعه های قدیمی، مسجد های تاریخی، حمام ها و... می شوند، همراه با آیین ها و فرهنگ رایج بین اقوام کرد از مهم ترین جاذبه های استان کردستان است. رقص های محلی و بومی اين استان که در مراسم شادی و سرور اجرا می شوند، هم از نظر مضمون و هم از نظر شكل درخور توجه است. موسيقی كردی يكی از بارزترين ويژه گی فرهنگی قوم كرد است. طراوت، شادابی، فضای عرفانی و درآميختگی مضامين با تاريخ گذشته كردها، بخشی ازخصوصيات موسیقی کردی است. مجموع جاذبه های طبیعی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی؛ استان کردستان را به منطقه ای دیدنی تبدیل کرده که بازدید از آن برای هر گردشگری جذاب و خاطره انگیز خواهد بود.
 

 

صنايع و معادن

صنايع استان كردستان به دو گروه ماشينی و دستی تقسيم می شوند. صنايع ماشينی استان مشتمل بر گروه های صنايع كانی غير فلزی، شيميايی، سلولزی، نساجی، چرم، غذايی، برق و الكترونيك هستند. در حال حاضر درنقاط شهری و روستايی كردستان عده كثيری به توليد محصولات گوناگون دستی كه هم مصرف خانگی و هم ارزش تجاری دارند مشغول هستند. فرش بافی، گليم بافی، نساجی، نازک كاری چوب، ‌گيوه دوزی، خراطی، سوزن دوزی، قلاب دوزی، پولک دوزی، منجوق دوزی و ساخت زينت آلات محلی، موج (كه در منازل به عنوان رختخواب پيچ مورد استفاده قرار می گيرد)، جانماز، شال بافی، دستبافت ها، جاجيم بافی و قالی بافی از صنايع دستی عمده اين استان است.  

 

کشاورزی و دام داری

استان كردستان از لحاظ اقتصاد كشاورزی و دام پروری يكی از قطب های اساسی ایران محسوب می شود. فعاليت های كشاورزی در اين استان به صورت ديمی و آبی انجام می گيرد. از توليدات كشاورزی اين استان می توان گندم، جو و حبوبات را نام برد. به علت وجود مراتع غنی و آب کافی، این منطقه از دام داری پررونقی برخوردار است. از ميان دام ها گوسفند و بره بيش ترين اهميت و تعداد را دارند. پرورش زنبور عسل در این استان از رونق زیادی برخوردار است و عسل از مهم ترین تولیدات کشاورزان کردستان به شمار می رود.  

  

وجه تسميه و پيشينه تاريخي

قوم کرد؛ در كوه ها و دره های ميان عراق و ارمنستان به ويژه در 60 كيلومتری شمال باختری موصل درعراق كه امروزه ‹‹ زخو›› ناميده می شود، ساكن بوده اند. گفته می شود اصطلاح كردستان را سلجوقيان برای تمايز نواحی كردنشين از ولايت جبال عراق وضع كرده اند که سرزمين های بين آذربايجان و لرستان و قسمتی از اراضی سلسله جبال زاگرس را كه مركز آن در ابتدا ناحيه بهار (در 18 كيلومتری شمال باختری همدان) و بعدها چمچال در نزديكی كرمانشاه امروزی ذکر شده، در بر می گرفته است.
قلعه ها و استحكامات كردها در بين سال های 16 تا 20 هـ . ق به تصرف اعراب در آمدند. کردها درخلال سال های فتح ايران به دست اعراب، همواره در نقاط مختلفی چون فسا، دارابجرد، زور و دارآباد در دفاع از ايران زمين شرکت داشته اند. اقوام کرد هم چنين در روزگار غلبه اعراب بر ايران، همواره از پيشتازان قيام در برابر ظلم و ستم اعراب بودند. قيام ها و شورش های سال های 90 و 148 هـ . ق کردهای فارس و موصل، که به ترتيب به دست حجاج ابن يوسف ثقفی و خالد برمكی سرکوب شدند، گواهان اين مدعايند.
در حمله کردها به اطراف اصفهان و فارس (231 هـ. ق)، يكی از سرداران ترک خليفه به نام وصيف پس از پيروزی بر اين مناطق، نزديک به پانصد نفر از افراد آن جا را به اسيری به عراق برد. در قرن های چهارم، پنجم و ششم هجری، شداديان كه كرد و از قبيله روادی بودند، حكومت های مستقلی را در نواحی كردنشين تشكيل دادند. دولت معروف ايوبی در مصر و شام نيز برخاسته از همين خاندان است. در دوران زمام داری شرف الدوله ديلمی ( 372 – 379 هـ ‌. ق) پيكار او با بدر بن حسنويه در كرمانشاه يكی از رويدادهای مهم است كه به پيروزی بدر و تسلط وی برعراق عجم و شكست شرف الدوله منجر شد. با کشته شدن بدر بن حسنويه در سال 405 هـ . ق به دست طايفه ای كرد به نام ‹‹جورقان››، شمس الدوله پسر فخرالدوله ديلمی بلافاصله شاپورخواست (خرم آباد)، دينور، بروجرد، نهاوند، اسد آباد و قسمتی از اهواز را ضميمه قلمرو خود كرد.
شهرهای كردستان درزمان حمله مغول از قتل و غارت مصون نماند و در زمان تيمور و تركمانان قره قويونلو و آق قويونلو، كردستان و «ديار بكر»، ميدان تاخت و تاز سپاهيان تيمور و تركمانان شد. شاه اسماعيل اول ـ موسس سلسله صفويه ـ به علت سنی بودن كردها رابطه ای با آن ها نداشت. درمقابل؛ سلاطين عثمانی در تقويت هرچه بيش تر كردها می كوشيدند. دولت ايران در دوره صفويه به قسمت وسيعی از كردستان آن روز كه دامنه های خاوری كوه های زاگرس را در بر می گرفت تسلط داشتند و نخستين كتاب درباره قوم كرد به زبان فارسی با نام ‹‹شرفنامه بدليسی›› در اين دوره تدوين شده است.
با تشكيل سلسله زنديه، ‌برای نخستين بار درتاريخ ايران؛ سلسله ای كرد نژاد به سلطنت رسيدند. در اواخر اين سلسله طايفه دنبلی - يكی از طوايف بزرگ كرد – نيز قسمتی از آذربايجان غربی را اشغال کرد و خوی را به عنوان مرکز حکومت خود برگزيد. در سال 1878 ميلادی شيخ عبيدالله نقشبندی با کمک کردها و تحت حمايت دولت عثمانی به فكر تاسيس كردستان مستقل افتاد. به اين ترتيب در سال 1880 ميلادی طرف داران وی، اطراف اروميه، ساوجبلاغ، مراغه و مياندوآب را به تصرف خود درآوردند و سپاهيان ايران به زحمت توانستند تجاوز آنان را دفع كنند. از ديگر تلاش ها در جهت استقلال نواحی کرد نشين می توان به شورش قاضی محمد در سال 1946 ميلادی اشاره کرد. وی هم زمان با حضور قوای متفقين در ايران و حمايت دولت روسيه شوروی، جمهوری خلق كردستان را به مركزيت مهاباد تشكيل داد، که پس از تخليه كامل ايران از قوای متفقين و اعزام ارتش دولت مركزی به نواحی آذربايجان و كردستان، اين شورش و جمهوری ناشی از آن نيز از هم پاشيد. کردستان همواره به دلیل شورش ها و بیم خطرحکومت مرکزی ازآنان؛ مورد بی مهری حکومت های وقت بود. پس از روی کار آمدن دولت جمهوری اسلامی، كردستان امروزی يكی ازآرام ترین دوره های تاریخی خود را می گذراند و از استان های مهم و استراتژيک سرزمين ايران به شمار می رود و بین مردم و دولت تفاهم و وفاق قابل توجهی وجود دارد و بدین لحاظ از امنیت کاملی برخوردار است. 
 

مشخصات جغرافيايي

استان كردستان در مجاورت بخش خاوری كشور عراق قرار دارد. اين استان كه در دامنه ها و دشت های پراكنده سلسله کوه های زاگرس ميانی قرار دارد از شمال به استان های آذربايجان غربی و زنجان، از خاور به همدان و زنجان، از جنوب به استان كرمانشاه و از باختر به كشور عراق محدود می شود. استان كردستان از نظر جغرافيايی بين 34 درجه و 44 دقيقه تا 36 درجه و 30 دقيقه پهنای شمالی و 45 درجه و 31 دقيقه تا 48 درجه و 16 دقيقه درازای خاوری قرار دارد. این استان از لحاظ جغرافيای طبيعی تحت تاثير جريان هوای گرم و سرد بوده و اقليم های گوناگونی را به وجود می آورد. تمام نواحی استان در بهار و تابستان آب و هوايی خنک و معتدل و در زمستان سرد و برفی دارد. براساس سرشماری عمومی نفوس و مسكن سال 1375، جمعيت استان كردستان 1.346.383 نفر برآورد شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

آشنایی با استان آذربایجان عربی

استان آذربایجان غربی

 مرکـــــز : ارومیه
موقعیت : شمال غرب ایران

west_azerbaijan_map

 مجاورت : شمال و شمال شرق: جمهوری آذربایجان و ارمنستان، غرب:  کشورهای ترکیه و عراق
جنوب: استان کردستان و شرق: استان های آذربایجان شرقی و زنجان
آب و هوا: از مناطق کوهستانی کشور با توپوگرافی متنوع و گسترده، عمدتاً تحت تأثیر جریان هوای مرطوب اقیانوس اطلس و دریای مدیترانه
در برخی از ماههای زمستان، بدلیل نفوذ توده هوای سرد از اطراف شمال، کاهش قابل توجه دما
وسعــــت: 43660 کیلومتر مربع (با احتساب دریاچه ارومیه) -  65/2 درصد از مساحت کل کشور
جمعـیــت:  طبق سرشماری 1375 ه خ 2496320 نفر
تقسیمات:  14 شهرستان، 26 بخش، 103 دهستان و 3227 آبادی
شهرستانها:  ارومیه، اشنویه، بوکان، پیرانشهر، تکاب، خوی، چالدران، سردشت، سلماس، شاهین‌دژ، ماکو، مهاباد، میاندوآب، نقده

 

 

مکان های دیدنی و تاریخی 

استان آذربايجان غربی از نظر طبيعی و تاريخی از مناطق برجسته ايران است. وضعيت اقليمی، زمين شناسی و توپوگرافی استان باعث ايجاد عارضه های طبيعی بسياری در آن شده است که برخی از آن ها دارای ويژگی های منحصر به فردی هستند. برخی از جاذبه های طبيعی اين استان عبارتند از: درياچه اروميه که شورترين و بزرگ ترين درياچه داخلی ايران و بزرگ ترين آبگير دايمی آسيای باختری است، جزاير داخلی درياچه اروميه که زيستگاه نادرترين پرندگان هستند، پارک ملی درياچه اروميه که يكی از 59 منطقه ذخاير طبيعی جهان و دارای لوح مخصوص پارک ها است، مناطق حفاظت شده حيات وحش و چشمه های متعدد آب گرم که بيش تر خاصيت درمانی دارند، تالاب ها، رودخانه ها، آبشارها و غارهای مختلف از جمله غار معروف کرفتو.
پيشينه تاريخی و سابقه کهن فرهنگی استان؛ سبب وجود جاذبه های تاريخي, جاذبه های اجتماعی و فرهنگی بسياری در منطقه شده است. مكان های تاريخی و مذهبی موجود در استان؛ گويای بخشی از تاريخ مذهبی اين منطقه است. مسجد جامع اروميه از مسجدهای قديمی استان به شمار می آيد. کليساهای قديمی زيادی نيز در سطح استان وجود دارند که از جاذبه های ديدنی آن به شمار می آيند. كليسای مارقويا يكی از قديمی ترين ابنيه مذهبی است و منسوب به حضرت قوما يكی از دوازده حواريون مسيح است. كليسای قديمی ماريوخنه و آتشكده آذرگشسب به همراه بازارهای قديمی با سبک معماری خاص، تپه های باستانی که قدمت برخی از آن ها به هزاره های پيش از ميلاد می رسد، شهرها و دهستان های تاريخی و قديمی مانند تپه های باستانی روستای حسنلو، قلعه های تاريخی، پل های قديمی، گورستان ها و قبور شعرا، عرفا و سياست مداران که جزو مناطق ديدنی استان به شمار می آيند به همراه زندگی ايلی جذاب با صنايع دستی كم نظير، در مجموع گويای توان بالای توريستی منطقه آذربايجان غربی هستند.
 

  

صنايع و معادن

صنايع استان آذربايجان غربی در زمينه های مواد معدنی و مواد اوليه موجود دراستان بر پا شده اند. معادن اين استان شامل معادن مصالح و سنگ های ساختمانی، گرانيت، ‌تراورتن، نمک آبی، نمک سنگی، ميكا، زرنيخ، تالک، خاک نسوز و پوكه معدنی است كه هم اكنون بهره برداری می شوند. هم چنين ذخايری از مواد معدنی سرب, روی, طلا در تكاب، ذغال سنگ در مياندوآب و خاك نسوز در بوكان كشف شده و آماده بهره برداری می شوند. هم چنين اقداماتی جهت شناسايی معادن سيليس و مواد معدنی فلزی و غير فلزی در استان صورت گرفته است.
استان آذربايجان غربی يكی از كانون های مهم صنايع دستی ايران است. دراين استان انواع فرش، گليم، ‌‌پارچه های دستی و صنايع چوبی تزيينی توليد می شود و علاوه بر آن كارگاه های صابون سازی، شمع سازی و چاقوسازی نيز درسطح استان به كار مشغولند. از ميان محصولات ياد شده, بافته های دستی و صنايع چوبی مانند انواع مجسمه های حيوانات‌، انواع وسايل بازی شطرنج، تخته نرد، جعبه و ميز آرايش بانوان و انواع نقاشی روی چرم دارای معروفيت ملی است.
 

  

کشاورزی و دام داری

استان آذربايجان غربی يكی از مناطق مستعد كشاورزی در ايران است. با وجود اين که اين استان تنها 6/2 درصد مساحت ايران را در بر می گيرد، اما اراضی آن بيش از 6 درصد كل اراضی مزروعی كشور را شامل می شود. ويژه گی ها و خصوصيات طبيعی واقليمی استان بر توان بالقوه كشاورزی منطقه افزوده است. گندم و جو و محصولات باغی چون سيب و انگور از جمله مهم ترين توليدات كشاورزی استان آذربايجان غربی است.
وجود ايلات و عشاير كه تامين معيشت آن ها در درجه اول از طريق دام داری و در درجه دوم با كشاورزی انجام می گيرد؛ در رونق دام داری استان تأثير به سزايی داشته است. استان آذربايجان غربی با توجه به وجود مراتع نسبتا خوب خود توانسته نقش مهمی را در دام داری كشور ايفا نمايد. دام داری در اين منطقه به صورت صنعتی و سنتی رواج دارد و امروزه گرايش به سمت واحد های صنعتی در اين استان افزايش چشم گيری داشته است. اين استان در زمينه پرورش طيور نيز دارای نقش فعالی است كه اين فعاليت نيز به صورت صنعتی و سنتی رواج دارد. هم چنين بيش از 250000 كندوی زنبور عسل که نزديک به چهار پنجم آن ها مدرن هستند در سطح استان آذربايجان غربی به توليد عسل مشغولند. استان آذربايجان غربی در زمينه پرورش ماهی نيز فعال است و واحدهای متعدد استخر پرورش ماهی دراستان وجود دارد كه به پرورش ماهيان گرم آبی و ماهيان سرد آبی اختصاص يافته اند. علاوه بر پرورش ماهي, صيد ماهی نيز از سدهای ارس، مهاباد و ساير سدها، رودخانه ها و آبگيرهای طبيعی استان صورت می گيرد.
 

  

وجه تسميه و پيشينه تاريخي

سرنوشت تاريخی آذربايجان شرقی و غربی و وجه تسميه نام آن ها بسيارشبيه هم است. آذربايجان را با توجه به پيشينه تاريخی کهن اش، در زبان های مختلف به نام های گوناگون کمابيش مشابهی ناميده اند. در فارسی ميانه «آتورپاتكان»‌، در آثار كهن فارسی«آذربادگان»‌ يا «‌آذربايگان»، و در فارسی كنونی «آذربايجان» ناميده شده است. هم چنين در يونانی «آتروپاتنه»‌، در بيزانسی «آذربيگانون»، در ارمنی «آتراپاتاكان»، در سريانی «آذربايغان»‌ و در عربی «آذربيجان»‌ گفته اند. تاريخ باستانی آذربايجان با تاريخ قوم «ماد» درآميخته است. قوم ماد پس از مهاجرت به ايران آرام آرام قسمت های غربی ايران از جمله آذربايجان را تصرف كرد. مقارن اين ايام دولت هايی در اطراف آذربايجان وجود داشت كه از آن جمله می توان به دولت «آشور» در شمال بين النهرين، دولت «هيئتی» در آسيای صغير، دولت «اورارتو» در نواحی شمال و شمال غرب، اقوام «كادوسی» در شرق و «كاسی» ها در حوالی كوه های زاگرس اشاره كرد.
بعد از تاسيس دولت ماد، آذربايجان به ماد كوچک (درمقابل ماد بزرگ) ‌معروف شد و مشتمل بر شهرهای قديمی همدان، ری، ‌اصفهان و كرمانشاه بود. به عبارت ديگر ولاياتی كه در قرون اوليه اسلامی به ناحيه‌ جبال و بعدها به عراق عجم معروف بودند را در بر می گرفت. بعد از حمله اسكندر مقدونی به ايران، ‌سرداری به نام «آتورپات» در آذربايگان از اشغال آن توسط يونانيان ممانعت به عمل آورد. از آن به بعد اين سرزمين به نام آتورپاتكان معروف شد. آتورپات به پادشاهی رسيد و آن ناحيه را مستقل اعلام نمود. در طول دوره‌ حكومت سلوكی ها، ناحيه آتورپاتكان هم چنان مستقل ماند و يونانيان و جانشينان اسكندر نتوانستند آداب و رسوم و تمدن يونانی را در آن محل اشاعه دهند. آذربايجان در اين زمان پناهگاه زردشتيان و تكيه گاه فرهنگ ايرانی در مقابل فرهنگ يونانی شد. حكومت جانشينان آتورپات در آذربايجان در زمان اشكانيان نيز ادامه يافت و اين منطقه توانست كماكان استقلال خود را حفظ كند.
اردشير بابكان - مؤسس سلسله ساسانی – با استيلا برحكم رانان آذربايجان اين منطقه را در زمره امپراتوری بزرگ ساسانی در آورد. در دوره ساسانی معمولاً‌ يكی از مرزبانان را به حكومت آذربايجان می گماردند. در اواخر آن دوره حكومت آذربايجان در دست خاندان «فرخ هرمزد»‌ بوده پايتخت آن « شيز»‌ يا «‌گنزب»‌ نام داشت كه مطابق با ويرانه های ليلان در جنوب شرقی درياچه اروميه گزارش شده است.
پس از فتح آذربايجان به دست اعراب، قبايل عرب از بصره، كوفه، شام و يمن برای سكونت به آن جا روی آورده با خريد زمين های وسيع، ‌‌كشاورزی را گسترش داده و افراد بومی را رعيت خود ساختند. امرای عرب برای حفظ زمين ها و احتمالاً‌ رعايای مسلمان خود، از حملات ديگر مردم آذربايجان كه به اسلام نگرويده بودند، باروهايی در اطراف املاك وسيع خود می كشيدند كه به تدريج داخل اين باروها به صورت شهرهای نسبتاً‌ مهم درآمد.
در سال ۱٩٨ هـجری - قمری بابک خرم دين با استفاده از ضعف خلافت مرکزی مأمون - خليفه عباسی که درخراسان به سر می برد - قيام کرده قسمت های مهمی از شمال شرقی آذربايجان را دراختيار گرفت. از اين پس، از ‌سلطه دستگاه خلافت برآذربايجان تا حد زيادی کاسته شد. بقايای قلعه بابک بر بلندای کوهی در نزديکی کليبر واقع در آذربايجان شرقی هنوز باقی است.
سلسله های ايرانی بعد از اسلام مانند طاهريان، صفاريان، سامانيان و غزنويان كه از شرق ايران برخاسته حكومت های مستقلی تشكيل دادند، هيچ گاه نتوانستند قلمرو خود را به آذربايجان برسانند. دراين مدت كه از سال 205 هجری قمری (تأسيس سلسله طاهريان)‌ شروع و تا سال 429 هـ‌ ق (‌آ‎غاز حكومت سلجوقيان)‌ ادامه می يابد، حكومت های محلی متعددی قدرت را در آذربايجان به دست گرفتند. آخرين حكام مقتدر اين ايالت، ‌ساجيان (317 ـ 276 هـ‌. ق) بودند كه آن ها نيز عاقبت بر ضد خلفا قيام كردند. پس از سقوط ساجيان، سلسله های محلی ديگری در آذربايجان به قدرت رسيدند كه از آن جمله می توان از رواديان نام برد. در دوران حكومت ساجيان ‌(بنی ساج) ‌و حكومت بعد از آن حكم رانان قسمت شمالی رود ارس به حكام آذربايجان خراج می دادند كه از معروف ترين آنها شيروان شاهای، ‌خداوندان شكی، حكام گرجستان، رواديان و حكام ارمنستان بودند.
در آغاز قرن پنج هجری (يازدهم ميلادی) ‌تركان «غز» به فرماندهی سلجوقيان، نخست با دسته های كوچك و سپس به تعداد بيش تر، راهی آذربايجان شده آن جا را به تصرف در آوردند. در 531 هجری (1136 ميلادی)‌ آذربايجان به دست«اتابك ايلدگز»‌ (‌الدگوز) افتاد كه تاحمله كم دوام جلال الدين خوارزم شاه (31 ـ ‌1225 م، 28 ـ ‌622 هـ‌. ق) ‌وی و اولادش بر آذربايجان حكومت كردند. با حمله مغولان و ورودهلاكوخان ايلخان (1256 م، ‌654 هـ. ق)‌، ‌آذربايجان مركز شاهنشاهی بزرگ وی شد كه از آموی تا شام امتداد داشت. با ضعف ايل خانان مغول، امرای مستقلی در آذربايجان قدرت يافتند که از آن جمله می توان به جلايريان، ‌چوپانيان و تركمانان اشاره كرد.
پس از تصرف آذربايجان به دست شاه اسماعيل اول صفوی (‌1502 م، ‌907هـ. ق)‌ اين سرزمين سنگر گاه اصلی و مركز عمده‌ گرد آوری قوای نظامی برای شاهان صفوی شد. در زمان صفويه آذربايجان محل جنگ های خونين ميان سپاهيان ايران وعثمانی بود. پس ازسقوط دولت صفويه، نادر شاه افشار با کوتاه کردن دست عثمانيان از آذربايجان و يک پارچه کردن ايران، در دشت مغان رسماً تاجگذاری كرد. كريم خان زند در سال 1175 هجری (1755 ميلادی)‌ آذربايجان را از دست خان های محلی كه پس از مرگ نادر شاه قيام کرده بودند، باز پس گرفت. اما پس از مرگ او بار ديگر خوانين محلی سر برآوردند، تا اين كه آغا محمد خان قاجار در سال 1205 هجری(1785 ميلادی) ‌موفق شد كه آذربايجان را مطيع حکومت مرکزی كند. اين منطقه كه هم اكنون يكی از مناطق آباد و پررونق جمهوری اسلامی ايران است در سال 1316 به صورت استان مستقل درآمد كه در برگيرنده شهرها, دهستان ها و روستاهای بسياری است.
 

 

مشخصات جغرافيايي

آذربايجان غربی از نظر جغرافيايی بين 35 درجه 58 دقيقه تا 39 درجه و 47 دقيقه پهنای شمالی و 44 درجه و 2 دقيقه تا 47 درجه و 23 دقيقه درازای خاوری قرار گرفته است. آذربايجان غربی در شمال باختری ايران قرار داشته و از شمال به كشورهای جمهوری خود مختار نخجوان و ارمنستان، از باختر به كشورهای تركيه و عراق، از جنوب به استان كردستان و از خاور به استان های آذربايجان شرقی و زنجان محدود می شود. طول مرز آبی و خاكی اين استان با كشورهای همسايه، مجموعا 823 كيلومتر است. اين استان از طرف شمال نزديك به 135 كيلومتر، مرز آبی رودخانه ارس با نخجوان و ارمنستان و از طرف شمال و باختر نزديک به 488 كيلومتر مرز خاكی با كشور تركيه دارد. هم چنين از طرف باختر نزديك به 200 كيلومتر مرز خاكی با كشور عراق دارد.
رود ارس مرز ايران و جمهوری های نخجوان و ارمنستان را در آذربايجان غربی در بر می گيرد كه از محل تلاقی قره سو به ارس، شروع و در محل به هم پيوستن آق چای به ارس خاتمه می پذيرد. بخشی از اين مرز طبيعی را درياچه ارس - كه در پشت سد ايجاد شده- و بخش ديگر را قزل قشلاق از طرف جمهوری نخجوان تشكيل می دهد.
استان آذربايجان غربی طولانی ترين مرز داخلی را با استان آذربايجان شرقی دارد. اين مرز از پيوستن رود آق چای به ارس در باختر جلفا شروع شده، پس از عبور از خاور رود مزبور و قطع راه مرز به بازرگان و ناحيه ولديان خوی و راه آهن ايران - تركيه، درياچه اروميه را كه مرز طبيعی دو استان است، در جهت شمال باختری به جنوب خاوری پشت سر گذاشته، در جنوب درياچه، اين امتداد در جهت جنوب خاوری مسير زرينه رود «جغتو» از ميان مراغه و مياندوآب، چاراويماق هشترود و صايين قلعه و تكاب عبور نموده و در مرز زنجان خاتمه می يابد. مرز آذربايجان غربی و كردستان جهت باختری - خاوری داشته و از دره رود كلوی زاب کوچک شروع شده و پس ازعبور از ميان نواحی سردشت، بانه، بوكان، سقز و قطع شاخه های سيمينه رود و درياچه زرينه رود و عبور از جنوب تكاب در چهار طاق در نقطه اتصال سه استان زنجان، كردستان و آذربايجان غربی خاتمه می يابد. استان آذربايجان غربی كم ترين طول مرز را با استان زنجان دارد كه از طريق منطقه تكاب به ماه نشان از استان زنجان اتصال پيدا می كند و جهت آن شمال باختری - جنوب خاوری است و بيش تر اين ناحيه نيز از كوه های مرتفع پوشيده شده است.
استان آذربايجان غربی که مرکز آن شهر تاريخی اروميه است، براساس آخرين تقسيمات كشوری دارای 14 شهرستان بوده كه عبارتند از: اروميه، اشنويه، بوكان، پيرانشهر، تكاب، چالدران (سيه چشمه)، خوی، سردشت، سلماس، شاهين دژ، ماكو، مهاباد، مياندوآب، نقده. اين استان در بر گيرنده شهرستان ها, شهرها, دهستان ها و روستاهای متعددی بوده و بر اساس آخرين سرشماری سراسری سال 1375 كشور, جمعيت آن 2496080 نفر برآورد شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

جاذبه های ایران گردی

آشنایی با جاذبه های ایران سرزمین مادری

 

تهراناروميهاردبيلسنندجزنجانرشتقزوينساريگرگانكرمانشاههمدانايلامخرم اباداراكقمسمناناصفهاناهوازشهركردبوشهرشيرازيزدبندرعباسكرمانزاهدانياسوججزيره كيشجزيره قشمجزيره ابوموسيجزيره خاركتبريزخراسان جنوبيخراسان شماليخراسان رضوي

 نقشه وضعیت آب و هوای کشور

موقعيت و طبيعت


كشور جمهوري اسلامي ايران سرزمين پهناوري است كه 1648000 كيلومتر مربع مساحت دارد و در جنوب غربي آسيا، ميان كشورهاي تركمنستان ، آذربايجان و ارمنستان در شمال ؛ افغانستان و پاكستان در شرق ؛ و تركيه و عراق در غرب قرار گرفته است . سراسر مرزهاي جنوبي ايران را كرانه‌هاي خليج فارس و درياي عمان فراگرفته است . مجموع مرزهاي خشكي ايران 51700 كيلومتر ، و مجموع مرزهاي آبي آن ، در شمال و جنوب 2510 كيلومتر است
ايران در قلب خاورميانه قرار گرفته است و چون پلي درياي مازندران ،‌ يعني زيباترين درياچه جهان را به خليج فارس وصل مي‌نمايد و همچنين مانند چهارراهي بر سر راه شرق و غرب ، پيوندگاه تجليات فرهنگي ، معنوي و سياسي جهان شرق و غرب است 
چشمه‌سارهاي زلال ، انارستان‌ها ، باغ‌هاي پسته ، رديف درختان تبريزي ، كوچ كاروان عشاير در فصل‌هاي گوناگون شب‌هاي پرستاره ، صخره‌ها ، كوه‌ها ، پستي‌بلندي‌هاي پايان ناپذير، آتشفشان‌هاي خاموش و پوشيده از برف ، جنگل‌هاي انبوه رشته‌ كوههاي البرز و كرانه‌هاي درياي مازندران از جمله چشم‌اندازهاي ديدني و فراموش ناشدني طبيعت ايران‌اند كه خاطره‌هاي ماندگار در اذهان جهانگردان به جا مي‌گذارند
چهره دشت و هامون ايران در خلال سال مختلف و متغير است ؛ زماني پر از شن و سنگ، گاه پر از سيلاب و زماني پوشيده از برف و گل و لاي يا سرشار از گل و گياه و سبزه است 
هنرمندان ايراني در طرح‌هاي انواع آثار هنري خود غالباً طبيعت را به عنوان نماد و نشانه‌اي از زيبايي هستي ترسيم كرده‌اند . ايرانيان آب را هميشه ارجمند داشته و نشانه آباداني شناخته‌اند . در چمن‌زارها، باغ و بوستان‌ها ، خانه‌ها و در مسجدها و مكان‌هاي مقدس به طور هميشگي آب جريان دارد و درختان بسيار به ويژه درختان سرو ، كاج ، نارنج ، انار و انگور و غيره را آبياري مي‌كند 
طبيعت جادويي و پهناور ايران يكي از عامل‌هاي بسيار ارزشمند صنعت جهانگردي است . از ميليون‌ها هكتار مساحت خشكي ايران ، 19 ميليون هكتار باغ و كشت‌زار ؛ 10 ميليون هكتار جلگه و مرتع ؛ 19 ميليون هكتار جنگل ،‌و باقي مانده آن شامل زمين‌هاي باير ، صحرا و كوه است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

ایران سرزمین مادری

دریاچه شش پیر - برشنه - فارس

  

 

نام انگلیسی : sheshpir lake

نام فارسی : دریاچه شش پیر

به راستی که قدرت لایتناهی خداوند را می توان در پایه کوهی بزرگ در قالب چشمه ای پرآب مشاهده کرد. «شش پیر»، نامی است قدیمی برچشمه ای زیبا با آبی زلال و گوارا که از مهترین و پر آب ترین منابع آب سطحی دائمی در استان فارس محسوب می شود.

این چشمه که در ۸ کیلومتری شمال روستای «برشنه» از توابع بخش همایجان قرار دارد، از میان شکاف های کوه به طور معجزه آسایی به آرامی بیرون می آید چندمتر پایین تر از سرچشمه رودخانه ای خروشان به راه می افتد که هر تازه واردی را انگشت به دهان از این نعمت خداوند شاکر می نماید.

درباره «شش پیر» چنین سخن آغاز کنیم که جذابیت و زیبایی آن باعث شده است که در فصل های بهار و تابستان افراد زیادی از روستاها و شهرهای دور و نزدیک برای گشت وگذار به این منطقه می آیند. آب «شش پیر» از جنوب شرقی سپیدان در مسیر کوهستانی به سوی دشت همایجان جریان می یابد و با استفاده از نهرهای سنتی به اراضی و باغ های همایجان انتقال داده می شود. رودخانه شش پیر پس از عبور از تنگ شش پیر و پیمودن راهی کوتاه وارد رودخانه شهر اردکان می شود.

قسمتی از آب های شش پیر بعد از گذر از بند انحرافی شهید طالبی کارخانه توربین برقی منطقه را به کار می اندازد. حدود ۵۰۰ متری سرچشمه ۲ واحد پرورش ماهی از آب های شش پیر بهره مند شده و ماهی قزل آلا تولید می کند. از استفاده و بهره مندی های آب شش پیر که بگذریم مردم محلی منطقه از قدیم الایام شش پیر را مکانی مقدس می دانند که هر سال در وقتی معین به زیارت آن آمده و به نذر و نیاز می پردازند. در حدود ۲۰۰ متری چشمه، در دل کوه نوشته ای حکاکی شده است که حکایت از گذر و توجه پادشاهان سلسله قاجار از این طبیعت زیبا دارد. دریاچه زیبای شش پیر که از آن به عنوان عروس دریاچه های ایران یاد می شود، به راستی چشم اندازی زیبا و رویایی دارد.



کاخ سروستان - سروستان - فارس

 

مجموعه کاخ سروستان که قدیمی‌ترین گنبد آجری کشور را در خود جای داده است در زمان بهرام گور ساسانی ساخته شده است. کاخ سروستان در استان فارس و در 9 کیلومتری جنوب شهر سروستان و در مسیر روستای نظرآباد در دشتی وسیع جای گرفته است. این کاخ از جنس  سنگ و گچ  است.

این بنا که از باشکوه‌ترین کاخ‌های ساسانی است در آن زمان مقدس بوده است. قسمت اصلی بنا در ضلع شرقی بوده که شامل یک ایوان بزرگ و دو ایوان کوچک تر است . ایوان اصلی به تالار مرکزی و سپس به حیاط مرتبط می شود . در دو طرف آن دو تالار بزرگ با سقف گنبدی مرتفع قرار دارد . در دو تالار گنبد دار در حاشیه زیر سقف بقایای گچبری دیده می شود . این کاخ نسبت به دیگر بناهای این دوره از فن معماری و پلان‌های پیچیده و کامل‌تری برخوردار است.

آخرین بررسی‌های باستان‌شناسی در مجموعه کاخ سروستان نشان داد؛ این مجموعه ساسانی در دوره اوج شکوه خود حدود 30 هکتار وسعت داشته است.      

 

جاذبه های گردشگری بخش سروستان عبارتند از :

1- کاخ سروستان        2- بقعه شیخ یوسف سروستانی

3- قلعه گبری           4- قلعه برزو 

 



لیست غارهای استان فارس

 استان فارس سی و یک غار دارد که عبارتند از :  

اشکفت سیاه (اشکفت گردو) -  انگره مینو-  بلع زار – بوف -  بهشت مکان (بشمکان) -  بیشو-  پری یاغی -   تادوان -  تاگی -  تمپ کوچه -  تنگ براق -  چاه درغول -  چک -   دره قیر-   زکریا -  شاپور -  شفق -  ضحاک - طاق سیاه -  علی ولی الله (قطرویه) -  فرایجان -  فرمیشگان -  قصر ابوالنصر -  قلات -  کان گوهر -  گبر-  گلین -  گوهردان -  مظفر سهلک -  ممتاز -  نمکدان



تنکابن ( شهسوار )

  

 

 

تنکابن بین عباس آباد و رامسر قرار گرفته و شهر بسیار زیبایی است .  هتلهای خوبی هم دارد .  

۱- هتل آوا  

۲- هتل صدرا   

 جاذبه های گردشگری :  

۱ - جاده جنگلی و سرسبز ۲۰۰۰   

۲- جاده جنگلی و سرسبز ۳۰۰۰   

۳- ساحل دریا   

۴- غار خرم آباد ( در نزدیکی خرم آباد تنکابن )
۵ - عمارت شهرداری تنکابن
این عمارت در شمار نخستین بناهای احداث شده در شهر تنکابن و نیز معدود بناهای دیوانی به جای مانده از دوره پهلوی است . این بنا در 1314 احداث شده و بنایی است در یک طبقه که یک و نیم طبقه نیز بر روی ورودی قرار دارد .
۶-پل خشتی قلعه گردون
این پل در جنوب خرم آباد تنکابن و در مسیر راه قدیمی قلعه گردون به دو هزار واقع و از آثار دوره صفوی است .طول پل 8 متر و عرض آن 50/2 است.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط zanyar  | 

جدید ترین عکسهای عاشقانه سری 1


































+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط zanyar  |